تبليغاتX
نطق
وقت فکر کردن ... حال حرف زدن


اپیزود اول:

استاد سر کلاس داشت «مدیریت رسانه» درس می‌داد. همان جلسه اول گفت هر کدام از شما باید یک شبکه یا سایت خبری خارجی را برای تمرین کارگاهی انتخاب کنید. ترجیحا ضد انقلاب باشد! تعجبم را زیر برگه‌های آ چهار روی میز پنهان کردم. جلسات ادامه پیدا کرد و هی استاد یک طوری تمرین می‌داد که ما دو دل می‌شدیم که استاد «انقلابیِ پشیمان» شده است یا چی؟

جلسه آخر بود دقیقا. موبایل استاد زنگ خورد. شماره را دید. هیچ وقت ابایی از اینکه وسط درس هم جواب بده نداشت. پیشتر هم اگر لازم می‌دید که جواب بدهد، یک شوخی‌ای چیزی می‌کرد و بعد موبایلش را جواب می‌داد. این بار شماره را دید و انگار ناشناس زده بود. گوشی را گذاشت روی میز. چند دقیقه بعد گوشی زنگ خورد. این بار نگاه نکرده گفت فکر کنم طلبکار مهمی باشد. «بچه‌ها کد دو صفر دو برای کجاست؟» بقل دستی من گفت «آمریکا». اما استاد دیگر گوشی را برداشته بود آرام شروع کرد به بله و نه خیر گفتن.
یک باره صدای استاد بلند شد. داد زد: «شما خیلی غلط کردی به من زنگ زدی! بنده با صدای آمریکا حرف بزنم؟ من شما رو یک مزدور می‌دونم. کسی که به مردم میهنش خیانت کرده!... نه خیر خانم شما گوش کن: بنده با شما حرفی ندارم. مصاحبه با شما نمی‌کنم و بلند میگم که دیگه از این غلطها نکنی! خجالت بکش!»
پچ پچ‌ها سکوت شده بود. استاد خوش برخورد و آرام، یک آن آدم دیگری شده بود. تلفن را که قطع کرد، دوباره خندید، آرام. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود. گفت کاری کردم دیگر تا چند وقت جرات نمی‌کند به هیچ مسئولی زنگ بزند. به بچه‌ها هم گفته‌ام. طوری حرف بزنید که نتوانند با مونتاژ سوء استفاده کنند. بعدتر پیش خودم فکر کردم می‌توانست به استناد قوانین و مقررات سیاسی و یا حتی اداری مصاحبه نکند. مثلا عذرخواهی کند و گوشی را بگذارد. یک جور بی میلی و بی عملی نشان دهد. اما عمل کرد. حمله کرد. عصبیت داشت. و این به گمانم نیست مگر در یک کهنه انقلابی نافرسوده!


اپیزود دوم:

ضد انقلابی تماس می‌گیرد با ابوالقاسم طالبی. که مصاحبه کند با او درباره قیلم قلاده‌های طلا؛ شاید یکی از قلاده‌ بسته‌هاست. دنبال گرفتن طعمه‌ای که اصلا نمی‌شناسدش. که پز بدهد زدمش! که تیتر دربیاورد. که پورسانت خوبی بگیرد. که دلی خنک کنند. طالبی گوشی را برمی‌دارد. آرام است و انگار خواب بوده. شاید به خاطر نامتقارنی ساعت ایران و آمریکا، خانم ضد انقلاب تازه کارت زده بوده که آقای کارگردان تازه داشته می‌خوابیده است. صدا را نمی‌شناسد. زن می‌گوید برای مصاحبه تماس گرفته‌ام. می‌پرسد از کجا تماس میگیری و زن به جای جا، خودش را معرفی می‌کند. طعمه کاملا می‌شناسدش. با او گرم می‌گیرد. و حال و احوال و الخ.

جالب است خانم ضد انقلاب اسم کارگردان را هم درست نمی‌داند. دو سه بار او را به نام دیگری می‌خواند. هر بار این خود طعمه است که اصلاح می‌کند. خبرنگار سوپر حرفه‌ایِ خارجی شده حتی فیلم را هم ندیده است و این هم در سراسر مصاحبه بیرون می‌زند. هی توی ذوق می‌زند. هی توی حرف‌های مصاحبه شونده می‌پرد و ما که حالا این سوی اینرتنت نشسته‌ایم به گوش دادن می فهمیم که می‌خواهد طعمه را عصبی کند. خیمه‌ی جنگ روانی را پهن کرده است. انگ، اتهام، تهمت، دورغ و توهین را دستمایه کرده است. ولی عجیب است که طالبی کارگردان آرام حرف می‌زند و اصلا عصبی نمی‌شود. خوب جواب می‌دهد و سعی می‌کند به متمدنانه‌ترین شکل ناممکن هم که شده قواعد دیالوگ را حفظ کند. همان اول سر البته می‌گوید که با ضد انقلاب‌ها مصاحبه نمی‌کند اما به احترام سابقه و شناخت زن ضد انقلاب حرف می‌زند. و هی حرف‌های خودش را با تانی و طمانینه هجی می‌کند. انگار بخواهد تلقین مرگ بدهد کسی را؛ میتی را، با احترام.

نمی‌دانم چرا کارگردان «قلاده‌های طلا» جواب تلفن را داد. که چرا مصاحبه را نیمه تمام نگذاشت. که چرا داد نزد سر زن! رسیده بود حرم امام. گفت با سلام به امام خمینی مصاحبه‌ام را تمام می‌کنم. خوب از پس برآمد. نپیچاند. سفسطه نکرد. توجیه هم نکرد. شعارهایش را هم داد.

من از میانه‌ی این دو تا، اولی‌ام.

ان شاء الله

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

قربان محبت بفرمایید کمی آن طرف‌تر.

همین جایی که فعلا در سر درش به فرنگی نوشته است: «لینک‌های فرهنگی».

روزانه و شبانه و هر وقت پای نت نشسته بودم به گردش، منتخبی از چیزهای مورد پسندم را لینک می‌دهم.

و البته ناگفته پیداست که لینک دادن به پایگاه‌های مجازی به معنای تائید کل مطالب و روندهای آن نبوده و مسئولیت محتواها مستقیما به عهده نویسندگان آن است :)

گفتم یه وقت مشغول الذمه‌ی کسی نشیم.



+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

خبرنگار توصیف‌گر وقایع است. پس از این قلم‌شکسته نه چیزهایی شایسته جایگاه و شان استاد ابوالحسنی می‌خوانید، که شرح ناتمامی بر اندکی از آن استاد فقید است.

اولین بار خبرنگار یک روزنامه صبح بودم که دیدمش. همایش صدمین سالگرد مشروطه در ساختمان رازآلود مجلس ملی بود. نشستی که در کارت دعوتش قید شده بود در دو نوبت صبح و عصر برگزار می‌شود. این طور نشست‌ها برای خبرنگارهایی که گزارش رویداد را باید بنویسند خیلی سخت است. طولانی و ملال‌انگیز و خسته کننده. در آن همایش تقریبا همه‌ی صاحبان نام و امضا و اثر آمده بودند. هریک با مقاله‌ای مکتوب و عده‌‌ای همراه عِدّه و عدّه‌ای در خور تعجب! موقع ارایه هم تقریبا همه وقت کم می‌آورند. من به فراخور اینکه باید جان کلام گویندگان نامدار را در گزارشی پوشش می‌دادم، ناچار از دقت و تمرکز بر متون ارایه شده بودم. و داد از پراکنده‌گویی‌ و تشتت و خلط موضوع. و امان از اغلاط مکرر و عمده‌ای که در کلمات مدعوین بود. چند دقیقه‌ای به کلافگی دست از کار کشیدم و به تماشای مجلس نشستم. ناگاه دیدم شیخی ساده‌پوش از در درآمد. عده‌ای خواستند به احترام بر صدر مجلس جایش دهند که به گوشه‌ای پناه گرفت. چیزی که شیخ میان‌سال را متفاوت از باقی روحانیت حاضر در مجلس می‌کرد این بود که عبایی ساده‌تر از بقیه داشت و به جای قباده یا قبا (لباس‌های رسمی روحانیت که زیر عبا می‌پوشند) فقط یک دشداشه نخی پوشیده بود. تقریبا می‌شود گفت که تیپی قدیمی و غیررسمی داشت. او پشت تریبون که رفت بر خلاف بسیاری از سخنرانان قبلی از روی نوشته‌ای کوتاه نطق خود را آغاز کرد. درست یادم هست که شیخ ساده‌پوش و بی‌آلایش، از اطوار تاریخ مشروطه با تاکید بر نقش روحانیت شیعه سخن گفت و نقش شیخ فضل الله را به زیبایی تبیین کرد. خستگی از تن همایش به در رفت. والسلام را که گفت همه از جا بلند شدند. سالن خموده‌یِ خسته یک پارچه به وجد آمده بود. شیخ از تمام زمان اختصاص داده شده استفاده نکرده بود. اما گویی تنفس مصنوعی احیاکننده‌ای به صدمین سال دمید.

دومین بار قرار بود برای یک درگاه اینترنتی کار تاریخی انجام دهم. در تاریخ معاصر، یکی از پنج نفر هیات علمی ما انتخاب شده بود. به شماره ثابتی که یافته بودم تماس گرفتم. خانه‌اش بود و دفتر کارش. آدرس خیابان شکوفه را که داد گفت قرار ما با شما به شرط حضور ساعت شش و نیم صبح! با تعجب و کمال میل پذیرفتم. روز قرار صحبت‌های ما با صبحانه شروع شد. حال آنکه او اصلا مرا و شاید حتی رسانه‌ی مرا نمی‌شناخت. فقط غرض مزاحمت را گفته بودم. آن روز از خود شش و نیم علی الطلوع تا ساعت نه و نیم از او سوال پرسیدم. اشکال کردم. شنیدم. حرف زدم و خندیدم. و این عمیق‌ترین و جدی‌ترین دیدار من با یک استاد تمام عیار تاریخ بود. استاد علی ابوالحسنی منذر با انبوهی تحقیق و پژوهش و تالیف با یک خرده خبرنگار چنان گرم گرفت و از جایگاه یک روشنفکر شش دانگ آن چنان طرح شبهه و پاسخ‌طلبی را در وجود من زنده کرد که هنوز در من شراره می‌کشد. او اصلا من را نمی‌شناخت ولی می‌دانست به دنبال حقایقی آمده‌ام که تنها در نزد او بود. و به صراحت پاسخم را داد. جواب‌هایی که بیشتر سوال بود. از جمله چیزها، زندگینامه ایشان بود که اتوبیوگرافی دست‌نوشتی را در اختیارم گذاشت. همان که بعد از فوت‌شان این سو و آن سو کپی پیست شد و شد اسپانسر ارباب جرایدی که اغلب چیزی از او نمی‌دانستند.

سه نکته را مستقیما از او شنیدم. و غیر از کتاب‌ها و مقالات سمعا از فکرآموختم. یکی آن که می‌فرمود: «اکثر مورخین و محقیقن زمانه ما چک استاد نخورده‌اند» و معتقد بود این چک خوردن‌ از استاد، عیار و دقت محقق را بالا می‌برد. و به نظرم خودش این سلوک علمی با استاد را در محضر آیت الله شیخ حسین لنکرانی طی کرده بود. او شاگرد خلف شیخ حسین بود و در تحلیل اجتهادی و علمی از تاریخ و نیز بررسی اسناد تاریخی وامدار او بود. دیگر فرمود «واحد انداز‌ه‌گیری کلمه برای من مثقال است. نه کیلو! نه تناژ! می‌گفت قضاوت من بر روی افراد و حکم‌هایی که در نوشته‌ها به کار می‌برم خیلی سخت‌گیرانه است؛ اوصاف و القاب و عناوین را به این مفتی‌ها بار افراد و پدیده‌ها و رخدادها نمی‌کنم.» و سومین درس هم این بود که می‌گفت در تاریخ باید مجتهد شد و بعد از آن به تالیف دست افراشت. علی ابوالحسنی هم با نظام جدید حوزه مجتهد بود (مدرک سطح چهارش را دیده بودم) هم به تصدیق عده‌ای از فحول مراجع در اجتهاد فقهی متجزّی بود. آن روز از جمله حرف‌هایی که خیلی گل انداخت نسبی‌گری در احکام صادره از سوی مورخین بود. پلورالیسم تاریخی را انداخته بودم وسط و جناب ایشان تحلیل اجتهادی از تاریخی را از نوع فقهات نه تنها شدنی که لازم برمی‌شمرد. ولی بر برداشت و قرائت‌پذیری را بر نمی‌تافت و صلاحیت و حجیت را شرط می‌دانست. یادم هست در مورد ملکه اجتهاد تاریخی و تطور تحلیل‌های یک مورخ مجتهد بحث مستوفایی را داشت که می گفت در قالب طرح درسی پی خواهد گرفت.

چهارم مرحوم شیخ علی آقای ابوالحسنی امضایی داشت به نام منذر. که عموما گمان می‌کنند که امضای تاریخی اوست. اما حقیقت آن است که منذر تخلص شعری‌اش بود. اشعاری که از میان آن‌ها تنها یک قصیده بلند به دستخط خودش را دیده بودم. و عجب شعر لطیف و شناوری و چه مضامینی بکر و بدیعی. کاش به همت کسان وی اشعار او هم منتشر شود. لغت‌بازی‌های او در متن و نثر هم بهمچنین بود. دوست نداشت و نمی‌توانست ادای کسی در نوشتارش باشد و همین بود که ادبیاتش امضای ابوالحسنی منذر را داشت. در فصلنامه تاریخ معاصر معمولا نکات نغزی را مقاله می‌کرد. که در مورادی از جمله سیدحسن تقی زاده به حدی جسورانه بود که عده‌ای گمان استحاله فکری‌اش را دادند. احتمالی که از دامن فکر او بری بود. چند وقتی هم به اهتمام و علاقه مدیران کاربلد پیشین روزنامه جام جم ویژه‌نامه ایام را منتشر کرد که همه‌شان مجموعه‌ای عامه‌فهم، آموزنده و تحلیلی بود و دست کم دو سه شماره‌ی آن به غایت حساسیت ‌برانگیخت. عضو هیات علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه بود و استاد تاریخ‌پژوهان حوزه علمیه قم. در دانشگاه هم حسب اطلاعم ندرتا تدریس‌هایی داشت. ولی از آنجا که علقه و علاقه اصلی‌اش حوزه بود برای طلاب وقت بیشتری می‌گذاشت. بر مبانی تشیع تعصب داشت ولی به راحتی انگ بی دینی به کسی نمی‌زد. به شدت انقلابی بود ولی از هیاهو و سیاست‌بازی تبرّی داشت. کارهایش را خودش سامان‌بندی می‌کرد و کارمند جایی نمی‌شد. پر کار بود و رسالت قلمش را در چند کلیدواژه روشن تاریخ مشروطه ممحض کرده بود. از کسی نمی‌ترسید و اگر در حوزه‌ای احساس خطر می‌کرد اقدام علنی می‌نمود. کتابخانه بزرگی دارد که امیدوارم با نام وی حفظ گردد و دست‌نوشته‌ها و اسناد و یافته‌های بسیار از پی چند ده سال کار منظم و پردامنه تاریخی دارد که باید حفظ، دسته‌بندی و انتشار عمومی یابد.
و حالا دیگر کمی دیر شده است برای اینکه بگویم اگر بشود گفت در تاریخ به مثابه علم می‌شود "تولید علم" کرد،دغدغه و اشتغال اصلی او تولید علم تاریخی بود.

پنجم: بسیار مایه شرمساری است که قلم شکسته‌ای همچو بنده در رسای استادی به بزرگی علی ابوالحسنی منذر مرثیه و بزرگداشت بنویسد. غرض عرض ارادتی بود به حرمت نانی که از سفره‌ی اندیشه‌ی زلال وی برداشتم. به محض شنیدن خبر درگذشت آن مرحوم جایی نوشتم که باور نباید کرد مردن مورخ را؛ تاریخ که نمی‌میرد.


یادداشت در نسخه کاغذی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

از شنیدن خبر درگذشت حجت الاسلام و المسلمین علی ابوالحسنی (منذر) به شدت غمگین شدم.

الان دقیقا نمی‌دانم باید چه کاری انجام بدهم. با ایشان دو بار مصاحبت چند ساعته داشتم. یک بار به بهانه مصاحبه‌ و دیگر بار برای گرفتن زندگینامه تقریبا خودنوشت ایشان. چندین جلسه هم در همایش‌ها و نشست‌ها شنونده کلمات‌ش بودم.

از آثار قلمی و مقالات فصلنامه تایخ معاصر و ویژه‌نامه‌های "ایام" ی که در دوره‌ای به ضمیمه‌ی روزنامه جام جم منتشر می‌شد بهره‌ها برده‌ام.

از همین مجال ناچیز که نمی‌دانم دوستان و کسانش می‌بینند یا نه، درگذشت این نویسنده و مورخ چیره‌دست و فکور را به جامعه علمی کشور تسلیت می‌گویم.

دوست دارم بنشینم و یادداشتی درباره‌اش بنویسم. شاید که حالم بهتر شود.

اما تا دیر نشده بگویم که باور نکنید ابوالحسنی مرده است.

مورخ که نمی‌میرد!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

بسمه تعالی

فقیه خودش رسانه‌اش را انتخاب می‌کند. و مجتهد جامع الشرایط التقلید وقتی زعیم باشد تعاملش با رسانه شکل و صورت نامرسومی می‌یابد. ببینید امام خمینی را! تا دوره‌ای حتی از مصاحبه با اوریانا فالاچی مغرض هم ابایی نداشت. گو اینکه نیمه‌کاره رها کند مصاحبه را ـ ولی از جایی به بعد از هیچ خبرنگاری قرار مصاحبه نپذیرفت. حتی خبرنگار واحد مرکزی خبر. امام وقتی خواستند با مردم ـ بخوانید مخاطب ـ حرف بزنند، رسانه‌شان را خودشان انتخاب کردند، منبر! سنتی‌ترین و اصلی‌ترین رسانه دین اسلام. حالا بعد از صدور کلمه و کلام، هرکس هرطور که خواست آن را به مردم برساند. نوارهای کاست، شب‌نامه یا اعلامیه‌های با امضای سیدروح الله خمینی؛ یا حتی بازروایی حرف‌هاش توسط منبری‌های تهران و مشهد و اصفهان و تبریز و ... مهم این است که او در خطابه‌های روی منبر یا کلاس درس، "حرف" را درست کوک کرده بود. مخاطب را با تصریح و تاکید غیرمرسومی یقه کرده بود. با مردم حرف زد یا شاید اگر کسی نرنجد بگوییم بر سر مردم داد زد. و انگار می‌دانست اگراین کار را بین طلبه‌ها و شاگردان حوزوی‌اش انجام دهد، به اهلش می رسانند. کلام او همان "آنی" را داشت که برخی می‌گفتند «نفس امام است» و برخی معتقدند «اراده الهی آن مرد بود.».

غرض از این نوشتار یادداشتی است که بایسته است مقاله‌ای علمی باشد. با کلی عقبه تحقیقات علمی و پژوهشی، با دویست پی‌نوشت و کلی آدرس کتاب خارجی و پایان‌نامه کپی شده در داخل پرانتز. اما هیچ کدام اینها نیست. اهل رسانه در رسانه فعالیت می‌کنند، اما فقیه در این چارچوب خود را محدود نمی‌بیند. همین هم هست که هنوز برای خیلی از ریپورترها و سر ریپورترهای بین‌المللی معلوم نشده است که چرا رهبر انقلاب مصاحبه نمی‌کند؟! چرا آقای سیدعلی خامنه‌ای که در دوره ریاست جمهوری از گفتگو با رسانه‌های خارجی و داخلی استنکافی نداشت، حالا که رهبر نظام جمهوری اسلامی شده است قبول نمی‌کند که رخ به رخ بنشیند با لری کینگ و فرید ذکریا و یا حتی صادق صبا! و مسعود بهنود حرف بزند. چرا تنها رویارویی ایشان با خبرنگار همان مصاحبه‌های کوتاهی است که مثلا موقع رای دادن یا بازدید از نمایشگاه کتاب دارند؟!

نتیجه تحلیل و عقل جمعی‌شان هم این می‌شود که: «آقایان ترس از رسانه دارند!» آنها رفتار آیت الله سیدعلی سیستانی را هم همین طور تحلیل می‌کنند. مدیر روزنامه یومیوری ژاپن با بیش از دویست میلیون تیراژ روزانه یک صبح تا غروب بست نشسته در دفتر آیت الله سیستانی ولی حتی مسئول دفتر ایشان هم ـ که با رویی باز جواب منفی آیت الله را رسانده بود و چای می‌گذاشت جلوی آقای یومیوری حاضر به انجام گفتگو نشده بود. و حالا دیگر میهمان پذیرفتن یا نپذیرفتن، لبخند زدن یا اخم کردن آیت الله معنای رسانه‌ای دارد و حتی اگر شخص ایشان نخواسته باشند، ارباب جراید تشنه استمزاج نظر ایشان در مورد فلان نماینده مجلس عراق یا فلان جنجال رسانه‌ای در دنیاست. همه‌ی ادعای این نوشته همین است که در فقه شیعه که بنایش بر حجیت اعمال و آراست، نسبت پیام با مخاطب الزاما به سبک و سیاق رابرت مرداک نیست.

یک قاعده ابتدایی در رسانه‌ها خصوصا رسانه‌های جدید پرهیز از به کار بردن "واژگان تکراری" است. کلمات و اصطلاحات نخ نما شده به زعم ژورنالیست‌های امروز در مخاطب تنافر ایجاد می‌کند و تا می‌شود باید از آن پرهیز کرد. اما مرجع تقلید، رهبر و زعیم برای این بایدها حجت می‌خواهد. همین طوری برنمی‌تابد که حرف‌هایش را مدل بدهد. او کلام را آن وقت که احساس کند حجتی بین خود و خدا دارد و یا تکلیفی بر ابلاغ این پیام دارد مطرح می‌کند. او این کار را به ساده فهم‌ترین انجام می‌دهد. کافه‌ی مردم مهم‌اند. زعمای شیعه "بر" رسانه‌اند، نه "در" رسانه. و مراد از این "بر" در اینجا سلطه و انتخاب‌گری است نه مخالفت. حالا با همه این مقدمه شکسته بسته و غیر علمی که مدت‌هاست فکر نویسنده را مشغول داشته و بی‌گرته‌برداری از جایی و کسی نوشه آمد توجه شما را به یک مثال راهبردی و اساسی جلب می‌کنم. بصیرت کلمه‌ای تکرای است. فی نفسه واژه آشنایی است. مخاطب فارسی‌زبان احساس قرابت ذهنی و زبانی با این کلمه دارد. تقریبا هرکس که دارای سطح ابتدایی از سواد باشد، فهمی از این واژه دارد. ولی در استفاده از این کلمه یک اتفاق جالب می‌افتد:

یکی از پرتکرارترین واژگان خاص و مفاهیم بنیادی در بیان رهبر انقلاب همین بصیرت است. ریشه‌یابی هم که بکنید و بر اساس "اصل کاربرد" که نگاه کنید، می‌رسید به این فراز از خطبه 173 نهج البلاغه که: «لا یحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصبر» این پرچم هدایت را کسی نمی‌تواند حمل کند مگر کسی که اهل صبر و بصیرت است.» همین بررسی نشان می‌دهد که در اغلب موارد این دو واژه کنار یکدیگر به کار رفته‌اند. بصیرت با نگاه دانشنامه‌ای یکی از مفصل‌ترین و پردامنه‌ترین مدخل‌های سخنان رهبر انقلاب است. به حسب استخراج محتوای سایت دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب (بخش جستار) برای تبیین بصیرت بیش از 42000 واژه اسخدام شده است.

عددی و آماری که نگاه کنیم تعداد استفاده از این کلمه (بیش از 231 مرتبه) نزدیک به عدد ماه‌های رهبری ایشان تاکنون (264 ماه) است. از سوی دیگر با فیش‌برداری موضوعی از این کلمه که تعریف خودش را در نظام واژگانی رهبر انقلاب دارد، شاهد یک فراوانی متساوی در طول این سالیان هستیم. فراوانی که در نقاط عطفی (در برخی سال‌ها) اوج می‌گیرد. اوج گرفتن را اینجا به نه به حسب تکرار خود کلمه بصیرت که بر اساس واژگان صرف شده برای تبیین و تعریف و ترویج آن مد نظر است. سال‌های 70، 77 و 88 شاهد این اوج گرفتن پرداختن به این واژه است. از میان این سه سال هشتاد و هشت که علت روشنی دارد. می‌ماند هفتاد و هفتاد و هفت که اهلش با تورق در نشریات ادواری آن سال‌ها می‌یابند علتش را! شاید یکی‌اش اوج انحرافات به نام اصلاح‌طلبی و یکی هم اوج تحزب دولت‌ساخته سازندگی و ماجراهای مجلس چهارم. بصیرت را دیدید؟

 اگر خواستید بهتر و بیشتر در مورد جزئیات آن بخوانید به این آدرس نگاه کنید:



به نظر می‌رسد که برای اهلش کار آسان شده است. می‌شود راحت‌تر این کلیدواژه را به بحث و بررسی نشست. عالمی کار تحقیقاتی می‌شود کرد. راستش را بخواهید اول می‌خواستم در مورد بخشی از همین کارهای نشده حرف بزنم. اما حرف را که نمیشود از وسط زد. نیاز بود باب مدخل تازه‌ای را که به زعم خودم تازگی دارد برای شما بگشایم. بصیرت فقط یک بهانه بود. برای بیداری اسلامی، برای عزت ملی، برای شبهه‌افکنی و خیلی کلمات اصلی تاریخ سیاسی بعد از انقلاب می‌شود همین تحقیق را با ملاک‌ها و شاخصه‌های مختلف داشت و بعد شاهد نتایج شگفت‌آور آن بود.

سوال این است که اگر "مدل علمی تعامل مرجعیت شیعه با رسانه فراچنگ" بیاید، نحوه مواجهه مقلدین تغییری نمی‌کند؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

استادم می‌گفت:


گاهی اوقات با خودت خلوت کن و چند بار پیش خودت بگو که:

ما رفته بودیم. خواستیم که برگردیم. اتفاقا اجازه دادند. گفتند یک نماز دیگر می‌توانی بخوانی و بیایی، برگردی ... تمام!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

دهم اردیبهشت سال 1380، عالی‌ترین مقام جمهوری اسلامی ایران دستورالعملی را خطاب به سران سه قوه -‌یعنی بالاترین مسئولین و خدمت‌گزاران نظام‌ـ صادر كردند. دو ماه پیش از صدور این فرمان نیز موضوع آخرین نامه‌ای كه دفتر رهبر انقلاب مشتركاً به دفتر هر سه قوه ارسال كرده بود، «ابلاغ سیاست‌های كلی نظام» بود. دو ابلاغیه در فاصله‌ای كمتر از دو ماه! البته متن ابلاغیه‌ی دوم مفصل‌تر نیز بود و با این خطاب آغاز می‌شد: «حضرات آقایان رؤساى محترم قواى سه‌گانه دامت تأییداتهم‌.» در واقع این نامه نیز فرمانی بود در هشت بند و یك مقدمه‌ی مفصل كه مستقیماً قلب مفاسد اقتصادی را هدف گرفته بود. همین نامه بود كه بعدها به «فرمان هشت ماده‌ای» مشهور شد.

و باقی ماجرا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 


سلام


استادم گاهی وسط حرفی به مناسبتی، یا آخر سخنرانی ختمی برای تسلی خاطر داغ‌دیده‌ها یا حتی وقتی کسی  سر کلاس‌ چرتی می‌زد؛ اول سکوت متینی می‌کرد، بعد دستی به ریش‌هایش می‌کشید و با حالتی که کمی به قلندری و مشدی‌گری می‌زد می‌گفت:


زنده در عالم تصویر همان نقاش است

همه را خواب عدم برده و بیدار یکیست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 


پیش درآمد:

اگر کتابخانه ملی هر کشوری "حافظه ملی" آن کشور است، که هست. کتابدارها سلسله‌ اعصاب آن پیکره‌اند. و دقیقا به همین خاطر است که امروز یکی از پر درآمدترین و محبوب‌ترین مشاغل دنیا "اطلاع‌رسانی و کتابداری" است. رشته‌ای که به نظرم از همان روز اول تولد و بدو نام‌گذاری با کم‌سلیقگی برخی متولیان، مظلوم واقع شد. شد فقط کسی که کتاب‌ها را نگه‌ می‌دارد! رشته‌ای صد درصد علمی و کاری بنیادین که نام "مهندسی اطلاعات" برایش زیبنده‌تر می‌نماید.

درآمد:
 و امروز چهارشنبه بیست و نهم تیر ماه تاثیرگذارترین اتفاق در شکل‌گیری هویت مستقل این صنف در عرصه فرهنگی ایران رخداد.  "دیدار مدیران و اعضای نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور با رهبر انقلاب". دیداری که شنیده بودم در مراسم رونمایی فرش قرآنی (اسفند 89) از رهبر انقلاب درخواست شده بود. از هفت و نیم صبح اتوبوس‌ها در خیابان جمهوری اسلامی صف کشیده بودند. اتوبوس‌های خاکی و خسته‌ای که 4 هزار نفر را از سراسر کشور جمع کرده بود. من که رسیدم کت و شلوارهای چروک خورده در خواب سخت اتوبوس! داشتند پیاده می‌شدند.

دوستی که از این حجم نفرات جا خوره بود همین سر صبح می‌گفت: این چهار هزار کتابدار عزیز اگر کارشان را تعطیل که نه؛ کم کنند و انصافا برای مطالعه شخصی‌شان (حتی در ساعات اداری) وقت بگذارند، سرانه مطالعه کشور یک تکانه شدید را تجربه خواهد کرد.

وی آی پی:
عده‌ای هم از آن در آمده بودند. در اتاق انتظار وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، منصور واعظی رئیس نهاد کتابخانه‌ها، حجت الاسلام و المسلمین سیدمحمود مرعشی نجفی، پروفسور حمید مولانا، بهمن دری معاون فرهنگی، جواد شمقدری از معاونت سینمایی و حمید شاه‌آبادی معاون هنری ارشاد و دیگر اعاظم کتابخانه‌های بزرگ کشور از آستان قدس رضوی تا آستانه احمد بن موسای شاهچراغ (علیهم سلام الله) کنار هم نشسته بودند.

منطق فهم اعداد:
گزارش آقای وزیر فرهنگ غیر از متن مطنطن و نثر مسجع، اعداد قابل توجهی داشت که برای ثبت در حافظه و دو دو تا چهار تای منتقدان  و مدعیان فرهنگی کشور جای مداقه دارد. کافی است جلوی هرکدام از عددها یک بار بنویسیم برای هفتاد و پنج میلیون نفر ایرانی!

تعداد کل کتاب‌های منتشر شده (58 تا 89) : 687618 عنوان.
تعداد کل کتاب‌های موجود در کتابخانه ملی: 5 میلیون سیصد هزار جلد.
تعداد کل کتابخانه‌های عمومی کشور تا سال 89 :  2549 باب.
میزان خرید کتاب در سال 89: 11 ملیارد تومان.
تعداد کل نسخه کتاب‌های موجود در کتاب خانه‌های عمومی: 25 میلیون جلد.

گزارش یک مدیر زیرک
گزارش آقای رئیس کتابخانه‌ها را دم در حفاظت گرفته بودند. چند برگ کاغذ لای یک پوشه به همراه یک سی دی برای نمایش احتمالا پاورپوینتی چیزی! جالب‌تر اینکه گزارش در سه نسخه تهیه شده بود. یکی دست معاون رئیس بود که همانی بود که گرفته بودند. یکی در اختیار رئیس کل بوده که در ماشین جا گذاشته بود و یکی که هنوز نیامده است و همه امیدوار بودند این آخری یک طوری بالاخره وارد شود. مهندس منصور واعظی گزارش عددی و آماری نداد. فقط با زیرکی درخواست دیدار ثابت سالانه را مطرح کرد و بعد هم گفت: «استدعا داریم با اجازه انتشار رساله توضیح المسائل خود،  یکی از پرمخاطب‌ترین و پرمراجعه‌ترین مراجع و منابع کتابخانه‌ای کشور را تامین فرمایید.»

 فقط بیست و سه دقیقه!
رهبر انقلاب تقریبا در بیست و سه دقیقه همه آنچه لازم بود را گفت. اول از کتابدارها تشکر کرد و این دیدار را رمز احترام به کتاب و کتابخوانی خواند. از مخاطرات عرصه کتاب گفت و از مطالبات اصلی نظام در این عرصه مواردی را برشمرد. ایشان حتی ایده و طرح‌های جزئی هم داشت. خواسته‌هایی که بار برخی‌هاش، بعد سال‌ها هنوز روی زمین مانده است. تبلیغات کتاب در رسانه‌های عمومی کشور، ترویج کتاب در مدارس ابتدایی، ارایه سیر مطالعاتی برای هر مخاطب، ورود کتاب در سبد کالای مصرفی خانواده‌ها، و مواردی از این دست:

اول: این که کسی تصور کند با پدید آمدن وسایل ارتباط جمعی ارتباطات جدید و نوظهور کتاب منزوی خواهد شد این خطاست. کتاب روز به روز در جامعه بشری اهمیت بیشتری پیدا میکند. جای کتاب را هیچ چیزی نمیگیرد.

دوم: یکی از بدترین و پرخسارت‌ترین تنبلی‌ها، تنبلی در خواندن کتاب است که هر چه هم انسان به این تنبلی میدان بدهد بیشتر میشود.

سوم: ما در کشورمان از واقعیتی که در این زمینه وجود دارد راضی نیستیم با گذشته خیلی تفاوت کرده است چند برابر گاهی کتاب منتشر میشود یا آمار کتابهای چاپ شده بالا میرود اما این کافی نیست. اینها خیلی کم است برای کشور ما. تیراژهای هزار و دو هزار و سه هزار شایسته کشور هفتاد میلیونی ما نیست. دفعات چاپ برخی کتابها خیلی بالاست اما راضی کننده نیست، قانع کننده نیست.

چهارم: بعضی از ذهنها اهل کتابند منتهی کتاب آسان کتابی که احتیاج به فکر کردن نداشته باشد عیبی ندارد این هم کتاب خواندن است اما بهتر از این شیوه کتابخوانی این است که انسان بتواند بیامیزد با کتاب‌هایی که به فکر کردن نیاز دارد.

پنجم: لزوماً هر کتابی مفید نیست و هر کتابی غیرمضر نیست بعضی کتابها مضر است مجموعه‌ای که متصدی امر کتاب است نمی‌تواند با این فکر که ما آزاد میگذاریم خودشان انتخاب کنند، هر کتاب مضری را وارد بازار کتابخوانی بکنند. این یک خوراک معنوی است که اگر فاسد بود اگر مسموم بود ما به عنوان ناشر، کتابخانه‌دار و حتی متصدی پخش، حق نداریم این کتاب را در اختیار عموم افراد قرار بدهیم.

ششم: در تولید کتاب خلأهای فکری را نیازهای نظری را باید شناخت. در بازار کتاب گاهی اوقات سراغ مسایلی که برای ذهنیت جامعه برای ذهنیت کشور چه از لحاظ جنبه‌های اخلاقی چه از لحاظ جنبه‌های سیاسی زیان بخش هست آن را دنبال می‌کنند.

همه این کلمات از بنده قلم‌شکسته‌ای سر زد که بعد از سه بار رفت و برگشتدر این بزم هیچ حضوری نداشت و فقط شنونده بود.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 



در تقویم رومیزی من، روزهای سوم و چهارم و پنجم شعبان مبارک را به ترتیب:


روز پدر

روز مرد

روز برادر


نوشته‌اند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  |