استادم میگفت:
گاهی اوقات با خودت خلوت کن و چند بار پیش خودت بگو که:
ما رفته بودیم. خواستیم که برگردیم. اتفاقا اجازه دادند. گفتند یک نماز دیگر میتوانی بخوانی و بیایی، برگردی ... تمام!
دهم اردیبهشت سال 1380، عالیترین مقام جمهوری اسلامی ایران دستورالعملی را خطاب به سران سه قوه -یعنی بالاترین مسئولین و خدمتگزاران نظامـ صادر كردند. دو ماه پیش از صدور این فرمان نیز موضوع آخرین نامهای كه دفتر رهبر انقلاب مشتركاً به دفتر هر سه قوه ارسال كرده بود، «ابلاغ سیاستهای كلی نظام» بود. دو ابلاغیه در فاصلهای كمتر از دو ماه! البته متن ابلاغیهی دوم مفصلتر نیز بود و با این خطاب آغاز میشد: «حضرات آقایان رؤساى محترم قواى سهگانه دامت تأییداتهم.» در واقع این نامه نیز فرمانی بود در هشت بند و یك مقدمهی مفصل كه مستقیماً قلب مفاسد اقتصادی را هدف گرفته بود. همین نامه بود كه بعدها به «فرمان هشت مادهای» مشهور شد.
و
باقی ماجرا
سلام
استادم گاهی وسط حرفی به مناسبتی، یا آخر سخنرانی ختمی برای تسلی خاطر داغدیدهها یا حتی وقتی کسی سر کلاس چرتی میزد؛ اول سکوت متینی میکرد، بعد دستی به ریشهایش میکشید و با حالتی که کمی به قلندری و مشدیگری میزد میگفت:
زنده در عالم تصویر همان نقاش است
همه را خواب عدم برده و بیدار یکیست
پیش درآمد:
اگر کتابخانه ملی هر کشوری "حافظه ملی" آن کشور است، که هست. کتابدارها سلسله اعصاب آن پیکرهاند. و دقیقا به همین خاطر است که امروز یکی از پر درآمدترین و محبوبترین مشاغل دنیا "اطلاعرسانی و کتابداری" است. رشتهای که به نظرم از همان روز اول تولد و بدو نامگذاری با کمسلیقگی برخی متولیان، مظلوم واقع شد. شد فقط کسی که کتابها را نگه میدارد! رشتهای صد درصد علمی و کاری بنیادین که نام "مهندسی اطلاعات" برایش زیبندهتر مینماید.
درآمد:
و امروز چهارشنبه بیست و نهم تیر ماه تاثیرگذارترین اتفاق در شکلگیری هویت مستقل این صنف در عرصه فرهنگی ایران رخداد. "دیدار مدیران و اعضای نهاد کتابخانههای عمومی کشور با رهبر انقلاب". دیداری که شنیده بودم در مراسم رونمایی فرش قرآنی (اسفند 89) از رهبر انقلاب درخواست شده بود. از هفت و نیم صبح اتوبوسها در خیابان جمهوری اسلامی صف کشیده بودند. اتوبوسهای خاکی و خستهای که 4 هزار نفر را از سراسر کشور جمع کرده بود. من که رسیدم کت و شلوارهای چروک خورده در خواب سخت اتوبوس! داشتند پیاده میشدند.
دوستی که از این حجم نفرات جا خوره بود همین سر صبح میگفت: این چهار هزار کتابدار عزیز اگر کارشان را تعطیل که نه؛ کم کنند و انصافا برای مطالعه شخصیشان (حتی در ساعات اداری) وقت بگذارند، سرانه مطالعه کشور یک تکانه شدید را تجربه خواهد کرد.
وی آی پی:
عدهای هم از آن در آمده بودند. در اتاق انتظار وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، منصور واعظی رئیس نهاد کتابخانهها، حجت الاسلام و المسلمین سیدمحمود مرعشی نجفی، پروفسور حمید مولانا، بهمن دری معاون فرهنگی، جواد شمقدری از معاونت سینمایی و حمید شاهآبادی معاون هنری ارشاد و دیگر اعاظم کتابخانههای بزرگ کشور از آستان قدس رضوی تا آستانه احمد بن موسای شاهچراغ (علیهم سلام الله) کنار هم نشسته بودند.
منطق فهم اعداد:
گزارش آقای وزیر فرهنگ غیر از متن مطنطن و نثر مسجع، اعداد قابل توجهی داشت که برای ثبت در حافظه و دو دو تا چهار تای منتقدان و مدعیان فرهنگی کشور جای مداقه دارد. کافی است جلوی هرکدام از عددها یک بار بنویسیم برای هفتاد و پنج میلیون نفر ایرانی!
تعداد کل کتابهای منتشر شده (58 تا 89) : 687618 عنوان.
تعداد کل کتابهای موجود در کتابخانه ملی: 5 میلیون سیصد هزار جلد.
تعداد کل کتابخانههای عمومی کشور تا سال 89 : 2549 باب.
میزان خرید کتاب در سال 89: 11 ملیارد تومان.
تعداد کل نسخه کتابهای موجود در کتاب خانههای عمومی: 25 میلیون جلد.
گزارش یک مدیر زیرک
گزارش آقای رئیس کتابخانهها را دم در حفاظت گرفته بودند. چند برگ کاغذ لای یک پوشه به همراه یک سی دی برای نمایش احتمالا پاورپوینتی چیزی! جالبتر اینکه گزارش در سه نسخه تهیه شده بود. یکی دست معاون رئیس بود که همانی بود که گرفته بودند. یکی در اختیار رئیس کل بوده که در ماشین جا گذاشته بود و یکی که هنوز نیامده است و همه امیدوار بودند این آخری یک طوری بالاخره وارد شود. مهندس منصور واعظی گزارش عددی و آماری نداد. فقط با زیرکی درخواست دیدار ثابت سالانه را مطرح کرد و بعد هم گفت: «استدعا داریم با اجازه انتشار رساله توضیح المسائل خود، یکی از پرمخاطبترین و پرمراجعهترین مراجع و منابع کتابخانهای کشور را تامین فرمایید.»
فقط بیست و سه دقیقه!
رهبر انقلاب تقریبا در بیست و سه دقیقه همه آنچه لازم بود را گفت. اول از کتابدارها تشکر کرد و این دیدار را رمز احترام به کتاب و کتابخوانی خواند. از مخاطرات عرصه کتاب گفت و از مطالبات اصلی نظام در این عرصه مواردی را برشمرد. ایشان حتی ایده و طرحهای جزئی هم داشت. خواستههایی که بار برخیهاش، بعد سالها هنوز روی زمین مانده است. تبلیغات کتاب در رسانههای عمومی کشور، ترویج کتاب در مدارس ابتدایی، ارایه سیر مطالعاتی برای هر مخاطب، ورود کتاب در سبد کالای مصرفی خانوادهها، و مواردی از این دست:
اول: این که کسی تصور کند با پدید آمدن وسایل ارتباط جمعی ارتباطات جدید و نوظهور کتاب منزوی خواهد شد این خطاست. کتاب روز به روز در جامعه بشری اهمیت بیشتری پیدا میکند. جای کتاب را هیچ چیزی نمیگیرد.
دوم: یکی از بدترین و پرخسارتترین تنبلیها، تنبلی در خواندن کتاب است که هر چه هم انسان به این تنبلی میدان بدهد بیشتر میشود.
سوم: ما در کشورمان از واقعیتی که در این زمینه وجود دارد راضی نیستیم با گذشته خیلی تفاوت کرده است چند برابر گاهی کتاب منتشر میشود یا آمار کتابهای چاپ شده بالا میرود اما این کافی نیست. اینها خیلی کم است برای کشور ما. تیراژهای هزار و دو هزار و سه هزار شایسته کشور هفتاد میلیونی ما نیست. دفعات چاپ برخی کتابها خیلی بالاست اما راضی کننده نیست، قانع کننده نیست.
چهارم: بعضی از ذهنها اهل کتابند منتهی کتاب آسان کتابی که احتیاج به فکر کردن نداشته باشد عیبی ندارد این هم کتاب خواندن است اما بهتر از این شیوه کتابخوانی این است که انسان بتواند بیامیزد با کتابهایی که به فکر کردن نیاز دارد.
پنجم: لزوماً هر کتابی مفید نیست و هر کتابی غیرمضر نیست بعضی کتابها مضر است مجموعهای که متصدی امر کتاب است نمیتواند با این فکر که ما آزاد میگذاریم خودشان انتخاب کنند، هر کتاب مضری را وارد بازار کتابخوانی بکنند. این یک خوراک معنوی است که اگر فاسد بود اگر مسموم بود ما به عنوان ناشر، کتابخانهدار و حتی متصدی پخش، حق نداریم این کتاب را در اختیار عموم افراد قرار بدهیم.
ششم: در تولید کتاب خلأهای فکری را نیازهای نظری را باید شناخت. در بازار کتاب گاهی اوقات سراغ مسایلی که برای ذهنیت جامعه برای ذهنیت کشور چه از لحاظ جنبههای اخلاقی چه از لحاظ جنبههای سیاسی زیان بخش هست آن را دنبال میکنند.
همه این کلمات از بنده قلمشکستهای سر زد که بعد از سه بار رفت و برگشتدر این بزم هیچ حضوری نداشت و فقط شنونده بود.
در تقویم رومیزی من، روزهای سوم و چهارم و پنجم شعبان مبارک را به ترتیب:
روز پدر
روز مرد
روز برادر
نوشتهاند.
شما که بهتر میدانید. گلشیری خیلی وزنی نداشت. لاغر بود. جمع جثهاش شاید به شصت کیلو هم نمیرسید. کاری به خوبی بدی خود خودش ندارم، اما کاری که کرد، کار موثری بود. به دلایل موفقیت و تاثیرات فرنگیاش هم بهمچنین؛ فعلا به من چه! وقتی که مرد. وقتی که تقریبا جوانمرگ شد؛ از خودش چیزی باقی گذاشت... بختکی سنگین. سنگین و پیر که گاه گداری سر و کلهاش پیدا میشود. نه که غیب شودها ؛ نه ! همیشه هست. فقط گاهی دنگش میگیرد یکهو بنشیند روی سینه کسی. بختک پیر، خوش سلیقه هم هست. تازه رسها را دوستتر دارد. خصوصا آنها که هنوز پا نگرفتهاند درست. وقتی بیاید و بپسندد و بنشیند؛ دیگر بلند نمیشود. پا نمیشود تا نفس را به تنگی حبس کند توی سینه آن بیچاره که خوابیده بود. همشهری داستان دور دوم انگ نخورده بود. چیز تازهای داشت. به هیچ سویی نسریده بود. اما حالا دست کم دو شماره است که دیگر آنی نیست که بود. نفس ندارد.
استادم میگفت:
در دین ما فهمیدن اصل نیست. وسیله است. آنچه دانستهای، انجام بده باقیاش میرسد.
پ ن1: یادم نیست، ولی شاید بعدش گفت: «پاشو برو!»
الان یکی از آرزوهایم این است که سه روز تعطیلی داشته باشم. بنشینم به نوشتن متنی به عنوان "فضیلتهای فراموش شده"؛ فی باب روحیات و رفتارهای فراموش شدهی انسان امروز انقلاب اسلامی. فقط برای خودم و در چند فصل. هر فصل مزین به نقش و نگاری از آیات و روایات؛ از سیرهی عملی سیارههای ادب و بزرگی.
فصل اول: لطفا به خودت حق قضاوت درباره دیگران را نده!
فصل دوم: هرگز نباید در زندگی و امور خصوصی کسی تجسس کنی!
فصل سوم: به دیگران میشود حق اشتباه کردن داد!
فصل چهارم: حسن ظن به خلق الله، احترام به خالق آنان است!
فصل پنجم: وقتی برای مشکل کسی نمیتوانی کاری بکنی، مردانه از صمیم قلب برای رفعش دعا کن!
فصل ششم: اگر عیبی از برادرت دیدی مثل عورت خودت، بپوشانش!
امروز را کلا نشسته بودم به تصحیح اوراق امتحانی کلاس اولیها. یکی از سختترین کارهای عالم. حال بد قضاوت بر یک سال دانش آموزی.
رندی پایین برگه نوشته بود:
زان خشم دروغینت، زان شیوه شیرینت
عالم شکرستان شد، تا باد چنین بادا
نمرهاش تکانی نخوردها! همان هجده و نیم بی ارفاق رفت توی کارنامه. رفت اما شعری که برای معلم بد قلق سختگیری مثل من نوشت دل سنگ را هم آب کرد. خستگیهام پرکشید از اینکه فهمیدم از اول، خوب میدانسته همهی عصبانیتهایم اداست.
خرداد جان سلام
ببینم تو واقعا ادامهی بهاری؟
به دهان کسی نگاه نکن؛ ببین خودت چه میخواهی. از ما که اگر خواسته باشی، میگوییم بهار باش! بهار بمان و ببار! هرچه باشی با صفایی... ملال و گلایهای نیست.
ولی خرداد من! تهران تابستانش که با تو شروع شود، نفسبند میشود. تو که بهاری نباشی، باد که نوزد، ابر که نیاید و باران که نریزد هوا نداریم. ببین! باور کن تعارف نیست. از میان مردمان این خراب ـ آباد، حتی آنهایی که حواسشان به تو نیست و نمیدانند بهاری یا تابستان، در تو منتظر رحمتند، منتظر نسیم خنک عصرند، باد مشد صبح.
حالا که داری میروی تا سال بعد که پیرتر میشویم، بیشتر به فکر ما باش...