جای دندان پلنگ

بوی شيون تو بود و باد گرم
زانوان سست و اشک های شور 
سر به روی دست و پا به روی دل
خاطرات گرم و گريه غروب
چادر کبود   عزلتی صبور
در مصاف کوه   و   در مسير باد 
درد بی دوا
پلنگ بی کنام  
باغ بی ستاره ، ميل بی پناه  
بوی گريه تو را که بشنوند  
روبروی ماه مرده ، پشت باغ 
گرگها درنگ ميکنند  و شب  
ميشود پر از فسانه ی  چراغ


ای برادر ای کمانچه!
ناله ات
بوی اسب تير خورده ميدهد  
بوی سرنگون سوار دل  
بوی عشق تازه مرده ميدهد  
چون تو مويه ميکنی جهان زنی   
بر مزار مرد تازه مرده ای  
بانگ روله روله ی تو کوه را  
میپراکند چو باد روی دشت  
دل دو پاره ميشود چو بشنود 
از تو ای کمانچه بوی سرگذشت 


 يوسف علی مير شکاک

اتیکت نزنید


مستندساز نامداری می‌گفت:


از طرف فرمانده فلان نهاد نظامی ما را خواستند که فلانی برو و یکی از کارهای آقا مرتضی آوینی رو زنده کن!

و ماجرا را اینطور توضیح دادند که: مرحوم آوینی رفته بشاگرد قبل از انقلاب و از نظام ظالمانه ارباب رعیتی مستندی ساخته و اطلاعات امروز نشان میدهد که ماجرا به کل تغییر کرده است و اوضاع مردم حسب تغییرات منطقه‌ای خوب شده است.

ما هم بار کردیم اکیپ و بند و بساط مستندسازی را و با یک ماشین دو کابین تیزرو خودمان را به بشاگرد رساندیم. مستند بشاگرد را هم با اینکه قبل‌تر دیده بودیم، در راه چند باری بازبینی کردیم و اسامی آدم ها را یادداشت کردیم. خان و رعیت و ایلی و روستایی را هم نشان کردیم که بگردیم پی‌شان و پیداشان کنیم.

در مقصد رفتیم سراغ آگاهان محلی و قدیمی‌ترها.

علی مدد کجاست؟

معتاد شد و مرد.

مرادشیخ کجاست؟

رفته امارات و کاسب خرده فروش است.

فرخ خان کجاست؟

قاچاق سوخت میکند. الان هم رفته لنچ!

خلاصه یکی دو تا را پیدا کردیم که هنوز کشاورز بودند و تفاوتشان با آن روزها فقط در چین صورتشان بود. سراغ کدخدا و به عبارت اخری همان خان مظلوم‌کش را گرفتیم. گفتند نیست. با پسرش رفته بیرون شهر و تا غروب میرسد.

ناامید شدیم. رفتیم لوکیشنها را پیدا کنیم و ببینیم مکان چه تغییراتی کرده که در راه بلوچی را در جاده‌ی وسط بیابان دیدیم. دست بلند کرد و سوار شد. بومی همان جا بود و فقر کمرش را تا کرده بود. بعد از کلی گشت و گذار و راهنمایی های محلی و منطقه ای شام را دعوت گرفت و اصرار تا توافق شد که هر چه بود بخوریم و زحمتی ندهند اهل خانه را.

اولین لقمه‌ی نان و کشک را که زدیم گفت نانم را حلال تان نمیکنم! مگر اینکه بساط دوربین‌تان را پهن کنید تا حرفم را بزنم و ببرید به مقامات نشان بدهید.

نشست جلو دوربین و خودش را معرفی کرد و گفت که خان بشاگرد بوده (همان خان حاکم) که زمانی زمین و اموالی موروثی داشته است و رعایایی که تامین‌شان می‌کرده و  آن سال‌ها محصول را به شیوخ عرب هم می‌فروخته و در آخر هم اشک در چشمانش حلقه زد که فقط یک درخواست دارم حالا.

حقوق ماهانه کمیته امداد را که بدون علت قطع کرده‌اند بدهید:

ماهی شصت و سه هزار تومان.