کتاب هنر داستان نویسی دیوید لاج 422 صفحه است. رضا رضایی ترجمهاش کرده و کتاب جالبی است در نوع خودش. مخصوصا که نمونههای متعددی از متنهای مدرن و کلاسیک ارایه میکند که خب جذابتترش میکند. اگر کتاب را نی درنیاورده بود و من هم کامل خوانده بودمش، کلی چیز در موردش مینوشتم. اما الان میخواستم بگم این کتاب را از کیفم درآوردم و گذاشتم روی میز کارم. دیگر فعلا به کیفم بر نمیگردد. چرا؟ چون وزنش را داشتم بی خودی تحمل میکردم و با امروز تقریبا یک هفته است که در بین راه و اوقات مطالعه درست دست نگرفته بودم.
از روزمرهگی و رفتار بدون دلیل باید پرهیز کرد. یکی از رفتارهای بدون دلیل حمل چیزهایی است که در کیف آدم جا خوش میکنند و میمانند و همه جا با آدم میآیند. بدون اینکه همه جا به کار آدم بیایند. تقریبا مطمئنم که اکثر کیفهای بزرگ و حجیم که روزانه توسط برخی آدمها این طرف و آن طرف کشیده میشود، پر از چیزهای غیرضروری و غیر مهمند که در یک کنج تاریک جا خوش کردهاند. صاحبان این کیفها، کیفهایشان را نمیجورند. حواسشان نیست که الان یک هفته یک ماه یا یک فصل است که دارند چیزهایی را بدون دلیل به کول میکشند.
یک بار به یکی از این کیفکلفتها گفتم شرط میبندم توی کیفت چیزهای غیرضروری و نالازم بسیاری داری. گفت: نه بابا چیز خاصی نیست! (جوابی که ناخودآگاه ذهنش به خودش هم میدهد) . خلاصه شرط را قبول کرد. کیف را باز کردیم و یک به یک از علت وجود چیزها پرسیدم. خودش شروع کرد به حذف کردن. کیف نازک شد. سه چهارم وزن کیف کم شد. به آنجا رسید که میشد کیف را عوض کرد. برای آن چند تکه چیز، نیازی به این کیف وزین شبه چرم نبود.
روح هم همین طور است. قلب هم همین طور است. احساس و عاطفه هم همین طور است. چیزهایی که روی هم تلنبار میشود را باید هی جورید. نا لازمها را نیازی نیست بریزی دور. باید گذاشت کنار. نباید مثل یک آشغال باهاشان رفتار کرد. ممکن است روزی از نبودنشان دلتنگ شوی.