مرد از مُردن آمده است

دوست سیدی دارم کارشناس ارشد علوم حدیث و به شدت علاقه مند به سبک زندگی پیامبر. نشان به آن نشان که بدون هیچ عار و ننگی چند صد گوسفند اصیل را چوپانی می کند. این دوست ما خودش یکی دو پست دو جدا قصه دارد شنیدنی! اما چند روز پیش استاد راهنمای پایان نامه اش زنگ زده بود که اشکالات نهایی را بگوید. آخرش پرسید آقا سید از اون گوشتهایی که آن بار برایم آوردی باز هم داری؟ گفت دارم. استاد پرسید: اینها چرا اینقدر خوش مزه اند؟ سید گفت: چون همه شان نر هستند و قبل از دو سالگی ذبح میشوند. گوشتشان سفت نمیشود.

استاد تاملی کرد و از پشت تلفن گفت: پس در گوسفندها هم میزان امید به حیات زنها بیشتر از مردهاست!؟

حال ما دو نفر: 0o


از کامنت پست قبلی:


می فهمم آقا. ولی به قول سایه «به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند/ چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست». درست می‌شه


[پاسخ:]

وای صاحاب وبلاگ چای کوفسکی اومده اینجا؟ حتما؛ بله مطمئنم خودتونید! از این سایه گفتن تون معلومه که خودتونید. خوش آمدید, مشرف! همین که گاه به گاهی از سر خوش بختی مینشینم روبه روی حضرت شما و شما با آن سبیل مردانه و موهای آشفته و دل خراب گوش میکنید به درد دل و سر تکان میدهید که درست میشود, تسلی خاطر و تشفی دلید. دیگر اینجا آمدن و بذل عنایت اینطور که آتشی به جان ماست.


ان فی ایام دهرکم .... نفحات

در راهی افتاده ام که آخرش یا فلاح و رستگاری است یا بدبختی و هزیمت. شاید فکر کنی این که همین راه همیشه ی زندگی است. اما نه؛ وضعیت فقط گاهی اینطور شارپ و پررنگ بد و خوب می شود. وقت هایی که انتخاب آدم به هر دلیلی طول بکشد. نمی دانم تا آخرش زنده خواهم بود یا نه اما اگر بودم و به خیر گذشت سر ÷بر می نشینم برایت تعریف می کنم که در این دو سه ماه چه بر سرم رفت.

شده ام مثل این پیرمردهای تنها که دنیایی حرف نزده دارند و خیلی دوست دارند یکی یک روزی پیدا شود تا برایش حرف بزنند.

فشار سینه را سنگین میکندها

در تعبیر خواب آمده که "دزد دولت است"

تبلت مختصر و مفیدی داشتم. دیشب دزد زدش. قصه سرقتش خیلی چیز عجیبی نداشت. خیلی حالو حضور نوشتنش رو ندارم. خاصه که برای چند نفر هی تعریف کردم. امیدی به پیدا شدنش ندارم. هرچند میدانم اگر بخواهم همه چیز را به هم بریزم یک هفته ای برمیگردد پیش خودم. اما ممکن است در این بین به چندین نفر و از جمله خودم ضرباتی بخورد که سفت تر از ضربه دزدیده شدن باشد. القصه مراقب خودتان و گوشیها و تبلت های تان باشید. 

در مورد اینکه حالا برنامه ام چیه واسه جایگیزینش، سرحوصله مفصل مینویسم.

مغزدار

رفته بودم تبریز. اولین بار بود که به این شهر سفر می‌کردم. به هوای هوای سردتری رفته بودم. از تهران بالای بیست درجه گمان می‌کردم سردتر باشد. که نبود. کل یوم سفرم دو روز بیشتر نشد. همسفرانی داشتم ماه و آینه. گروه مستندساز جوانی که به غایت در کارشان متبحر بودند. همراهی با آدم‌های کارکشته و حاذق همیشه سرذوقم می‌آورد. قبراق و سر حال بیست و دو ساعت فیلم گرفتیم. کار من نظارت محتوایی بر کار دوستان بود. و خب معلوم است که خط‌دهی و راهبری متنی و محتوایی برای کسانی که در رشته خود صاحب عله‌اند کار چندان راحتی نیست. ولی آدم حرفه‌ای خوش مشرب هیچ وقت آدم را به دوشواری نمی‌اندازد.

القصه تبریز را چرخی زدیم. مردم سردی دارد. شاید به فراخور طبیعت وحشی زمستانی‌اش باشد. خیلی وقت پیش در جایی خوانده بودم که زمین و آب و هوای منطقه بر خلقیات مردم آن منطقه اثر می‌گذارد و انگار که حرف درستی است. مردمش تعارفی نیستند ولی اخلاص دهاتانه خوبی دارند. و شیرینی‌های مغزداری که از اصفهان و یزد، خوشمزه‌ترند. حیف که فرصت شکم‌چرانی و گشت و گذار نشد.

از نبودن بعضی چیزها

کتاب هنر داستان نویسی دیوید لاج 422 صفحه است. رضا رضایی ترجمه‌اش کرده و کتاب جالبی است در نوع خودش. مخصوصا که نمونه‌های متعددی از متن‌های مدرن و کلاسیک ارایه می‌کند که خب جذابت‌ترش میکند. اگر کتاب را نی درنیاورده بود و من هم کامل خوانده بودمش، کلی چیز در موردش می‌نوشتم. اما الان می‌خواستم بگم این کتاب را از کیفم درآوردم و گذاشتم روی میز کارم. دیگر فعلا به کیفم بر نمی‌گردد. چرا؟ چون وزنش را داشتم بی خودی تحمل می‌کردم و با امروز تقریبا یک هفته است که در بین راه و اوقات مطالعه  درست دست نگرفته‌ بودم.

از روزمره‌گی و رفتار بدون دلیل باید پرهیز کرد. یکی از رفتارهای بدون دلیل حمل چیزهایی است که در کیف آدم جا خوش می‌کنند و می‌مانند و همه جا با آدم می‌آیند. بدون اینکه همه جا به کار آدم بیایند. تقریبا مطمئنم که اکثر  کیف‌های بزرگ و حجیم که روزانه توسط برخی آدم‌ها این طرف و آن طرف کشیده می‌شود، پر از چیزهای غیرضروری و غیر مهمند که در یک کنج تاریک جا خوش کرده‌اند. صاحبان این کیف‌ها، کیف‌هایشان را نمی‌‌جورند. حواس‌شان نیست که الان یک هفته یک ماه یا یک فصل است که دارند چیزهایی را بدون دلیل به کول می‌کشند.

یک بار به یکی از این کیف‌کلفت‌ها گفتم شرط می‌بندم توی کیفت چیزهای غیرضروری و نالازم بسیاری داری. گفت: نه بابا چیز خاصی نیست! (جوابی که ناخودآگاه ذهنش به خودش هم می‌دهد) . خلاصه شرط را قبول کرد. کیف را باز کردیم و یک به یک از علت وجود چیزها پرسیدم. خودش شروع کرد به حذف کردن. کیف نازک شد. سه چهارم وزن کیف کم شد. به آنجا رسید که می‌شد کیف را عوض کرد. برای آن چند تکه چیز، نیازی به این کیف وزین شبه چرم نبود.

روح هم همین طور است. قلب هم همین طور است. احساس و عاطفه هم همین طور است. چیزهایی که روی هم تلنبار می‌شود را باید هی جورید. نا لازم‌ها را نیازی نیست بریزی دور. باید گذاشت کنار. نباید مثل یک آشغال باهاشان رفتار کرد. ممکن است روزی از نبودن‌شان دلتنگ شوی.


خون طلا


رفته بودیم بازار طلا برای نوزادی گوشواره بخریم. این طلا فروش آشنای ما نشسته بود توی مغازه داشت گریه می‌کرد.


گفتم چرا گریه می‌کنی؟ گفت شاگردم فوت کرده. توی همین اتوبوسی بود که در اتوبان قم آتش گرفت. شاگرد را گفت و حرفی از طلاهاش نزد.

بعدا که گفتند 6 کیلو طلا در این اتوبوس در دستان یک شاگرد طلا فروش بوده، گفتم این بود. بگو واسه چی گریه میکرد. خب شش کیلو طلا چند میلیارد پول میشود.حالا خدا رو شکر که پیدا شد.


بعد مبهوت این شدم که این شاگرد مرحوم، چرا این همه طلا را با اتوبوس داشته از اصفهان می‌آورده؟ چرا شاگرد یک طلافروش داشته این کار را می‌کرده وخودش نرفته ؟ چطور میشود یک طلافروش شش میلیارد تومان را بدهد دست شاگرد مغازه‌اش؟

کمی که گذشت پیش خودم گفتم اشتباه کردی! طلافروش داشت برای شاگردش گریه میکرد. واقعا از دست دادن چنین شاگردی گریه‌دار هم هست. داغش سنگین‌تر از طلاهایی است که آب شده‌اش را هم می‌شود جمع کرد. خیلی‌ها اگر شش میلیارد تومان پولِ خودشان را بدهی دست‌شان به خودشان خیانت می‌کنند.
 فکر کردن به چای کیسه‌ایِ توی لیوان پلاستیکی خوردن اون شاگرد در بین راهی قم کلافه ام میکند.

ای آنکه به درویش سر میزنی

سلام

اینقدر دوست دارم هر وقت دوست دارم بنویسم!

اینقدر دوست دارم همین طوری راحت و بدون در نظر گرفتن صد تا ملاحظه و مصلحت بنویسم. این ما فی الضمیر لامصب خب می‌میرد اگر درست بهش پاسخ ندیم.

آی آن که آمدی و سراغی از این خسته جان گرفتی!

استاد خطابم کردی و گفتی دل‌ت برای نوشته‌های من تنگیده! این که نشد فعل! دلمان تنگ شده مگر چه اشکال داشت؟ حالا استاد که خود تویی اما همین خط آخر، همین علامت سوال‌های بسیار که گذاشتی و شاخه گلی که بعد از یا علی نشاندی، نشان داد که همانی هستی که فکر میکردم باشی!

آدرسی که داده بودی هم که جز دلکده و احساس‌سرا حرفی نداشت. خب این هم یک مدل نوشتن است البته. اشکالی ندارد. همین که مینویسی خوب است. همین که می‌آیی و به درویش سری میزنی خوب است!

اینقدر دوست دارم ...

لبخند مرد پشت روزنامه


کتاب راز رسانه (دفتر اول)

گفتارها و گفتگوهای نادر طالب‌زاده
به کوشش: یاسر عسگری
دفتر نشر معارف
-----------
این عکس از بخش تصاویر کتاب است.

شهید آوینی در حال مطالعه روزنامه‌ی خارجی و در کنارش نادر طالب زاده

گویا عکاس نامعلوم این عکس در یک حرکت انفجاری عکس را گرفته و سور دوستان رو پریز کرده است!

به واکنشها دقت بفرمایید و لبخند و بی تفاوتی شیطنت آمیز سیدمرتضای آوینی را سیل کنید!

یک کتاب به شدت قابل توصیه  :)

دست به دست کنید برسد به آقای جعفریان


بعد از مدتها برای انجام تحقیقی رفتم کتابخانه مجلس شورای اسلامی. کارم به نحو احسن و در کوتاه ترین مدت انجام شد؛ و دست پر برگشتم. خوشحال!


بی مرامی بود اگه این خوبی را ستایش نکنم:

آقای جعفریان!

با شما در خیلی مسائل اختلاف دارم. نگاه تان را حتی در پاره ای از تحلیلهای تاریخی تان هم نپذیرفته ام

اما انصافا دست مریزاد

خوب تر جایی ساخته اید برای کتابخانه مجلس و میدانم اگر بتوانید و بمانید بهترکش هم خواهید کرد. شما کارمندان رخوت زده و رسوب کرده آنجا را هم عوض کرده اید. خوب کار راه می اندازند و احترام محققین را رعایت میکنند. و این چیز کمی نیست

کار ما راه افتاد؛ خدا کار و بار شما را هم همیشه رو به راه کند

حالا دیگر خیالم راحت شد روزی که دفتر کاری نداشته باشم یک گوشه دنج جانانه برای کار کردن دارم

مخلص