درباره می و مستی جلال

این سوال خیلی هاست که حافظ و مولانا و دیگر پیامبران کلام موزون این همه از می و شراب سخن گفته‌اند، برشنیده و ناچشیده گفته‌اند و اگر دامنی به مسکر آلوده اند چطور این خبط را با مقامات عرفانی و روحانی میشود جمع کرد؟

ادامه ابهام و ایهام سوال به کنار، جوابها را اگر دسته بندی کنیم در سه دسته قابل احصا است. یک سری ها که سکوت میکنند و اصلا سوال را نمیشنوند که بخواهند به دردسر جواب بیافتند! جماعتی هم از اساس همه کرامات و مقامات مشایخ شعر فارسی را یکسره به دیوار میزنند و منکر ایمان شان میشوند که خب اگر اینطور باشد دیگر مشکلی در پاسخ به سوال ندارند! خیل سوم هم از این سوی بام می افتند که: ای آقا! مگر میشود صاحبان این اشعاری که ما میبینیم به حال صحو و محو افتاده و از طرق شریعت خارج شوند و باز بتوانند این اسرار الهی را به زبان اهل معنا هویدا کنند؟  جواب چیست بالاخره؟ معلوم نمیشود. هرچه بیشتر غور کنید کمتر دست تان به چیزی میرسد.

اما در نمونه های بعد از قرن سیزدهم _ که قریب الزمان تر به مایند _ ماجرا فرق میکند. عاقبت نوه ای کسی پیدا میشود که بگوید فلانی دمی به می زده است یا نه!  از جمله این کنجکاوی در مورد مرحوم جلال آل احمد هم هست. گو اینکه آنها که از دور جلال را "اثری" تحلیل میکنند هم به همان سه دسته صدر یادداشت تقسیم میشوند اما حالا در اتفاقی نادر یک بار برای همیشه این پرده برافتاده است.  قبلترها موجه ترین جوابها که غیرمستقیم ترینش هم بود از آن برادر جلال شمس آل احمد بود. او گفته بود: "مگر ما ادعا کرده ایم که جلال اهل انگشتر عقیق و مستحبات و صف اول نماز جماعت بوده؟ " خب؛ این جواب نه کاملا مثبت است نه اساسا منفی! دوپهلوست. البته پیداست که پهلوی "بعله" سنگینتر است. مرحوم دانشور که نزدیکترین آدم به جلال محسوب میشود هم جایی درآمده بود که: بله؛ جلال مفصل و مبسوط میخورده و به طعنه از نوشابه قزوینیکا نام برده بود. اما برخی زندگینامه نویسها و محققین اصلا به روی خودشان نیاورده اند و از این تکه پریده اند. 

 حالا محقق رندی که سری در میان سرهای پردرد تاریخ شفاهی است کتابی درآورده که هیچ جای زندگی مرحوم جلال آل احمد را نقطه چین نگذاشته است. بی تعارف و رک هرچه سوال داشته را دسته بندی کرده و برده خدمت محمدحسین دانایی که در میان بازماندگان این دو "برادر" نزدیکترین رابطه و مراوده را داشته و جیک و پوک خان دایی ها را میدانسته. محمدرضا کائینی پرسیده است خاطرات شما قاعدتا متفاوت و مکمل است. بد نیست که به این مورد هم اشاره ای داشته باشید.  دانایی درآمده است که: جلال گاهی مرتکب این کار میشد! اما کم و معتدل؛ آن هم مطابق آداب اروپاییها به عنوان نوعی احترام گذاشتن و تشریفات. نه به مفهوم عرفی ایرانی اش و آنچه در فرهنگ به اصطلاح داش مشتی ها رایج بوده است!  محقق می بیند نه نشد، هنوز جواب درستی دریافت نکرده است. باید یکی دو تا مشت دیگر بزند بر طبله ی خاطرات ناگفته. پس میگوید: جسمش هم نمیکشید مخصوصا این اواخر که خیلی رنجور شده بود...  دانایی درباره ی دایی اش جلال، اضافه میکند: همین طور است. علاوه بر مسائل جسمی، او آدمی بود که دلش میخواست همیشه چشم‌هایش باز باشد و از حداکثر هوش و عقل خودش استفاده کند. چون یک دنیا مسئله در ذهنش بود که باید همه آنها را حل میکرد. به همین علت، هرگز مرتکب کاری نمیشد که درجه هوشیاری و عقلش پایین بیاید. میخواست از تمام لحظات عمر از شش دانگ هوش و عقلش استفاده کند. اگر شب جایی بودند و نوشیدنی مختصری به او میدادند، تا یکی دو روز مزاجش به هم میریخت و مریض میشد.   چند خط بعد: صراحتا به شما میگویم که من هیچ وقت جلال را در حالت مستی و حالت غیرعادی ندیدم، در حالی که شب و روز در تهران و در مسافرت همراهش بودم و این قدر عقلم میرسید که فرق مستی و هوشیاری را بفهمم. همیشه هوشیار، حاضر یراق، قاطع و کوبنده بود. آنقدر دغدغه داشت که نمیتوانست راحت بنشیند و عرق خوری کند. دغدغه های اساسی و جدی، از کاینات و ماخلق الله گرفته تا موضوعات سیاسی و اجتماعی ایران، اروپا و آمریکا و همه اینها فضای ذهنی اش را کاملا پر کرده بودند و اصلا جایی برای بطالت باقی نمانده بود.

محمدرضا کائینی اینجای کار که میرسد میگوید به هر حال کسی تا به حال به این صراحت به این قصه نپرداخته بود. باید برای یک بار هم که شده این پرونده گشوده و بسته میشد، چون برای علاقه مندان جلال هم به چماق بدل شده بود! 

 ***

اینها همه بهانه بود. فقط خواستم بگویم انتشارات اطلاعات بعد از سال و ماهی یک کتاب تنومند درآورده است که علاوه برناگفته ها (حرف و حدیثهای) و نادیده هایی (تصاویر) از زندگی سیدجلال الدین و سیدشمس الدین آل احمد، کیسه جانانه ای به خیل انبوهی از روشنفکران این ملک کشیده است. چیزی در حدود کتاب پیرپرنیان اندیش ، در صحبت سای .

بودن همیشه رفتن نمیخواهد

رهبر معظم انقلاب به نمایشگاه کتاب نرفتند. اعلام شد که به خاطر مشغله کاری نرفته اند. پربیراه هم نیست. دهم، پانزدهم و هفدهم همین اردیبهشت سه دیدار داشته اند که علاوه بر کارهای اعلام نشده جاری شان بوده .
دلیل نرفتن اعلام شد، اما چیز دیگری برداشت شد. میزان علاقه و اهتمام شان به کتاب به قدری قوی است که عده زیادی را به این جمع بندی رساند که سبب نرفتن اعتراض به سیاستهای فرهنگی دولت بوده است. آنقدر دلیل و استشهاد پیرامون این ادعا هست که از آن طرف کسی را یارای دفاع از این اتهام نیست. پرونده های سنگین چند وقتی طول میکشد که وکیل مدافع قوی پیدا کند.

القصه رهبر انقلاب به نمایشگاه نرفتند اما عصر روز شانزدهم _ همزمان با اعلان رسمی خبر عدم بازدیدشان از نمایشگاه _ موج سنگینی را در این رخداد مهم انداختند. یک نقل منتشر نشده از ایشان در تحسین یک کتاب کافی بود که خبر نرفتن را تحت شعاع قرار بدهد. فردایش چاپ کتابی که این بار نه از منشورات سوره مهر بود، نه از کارهای سرهنگی و بهبودی عزیز، نه نویسنده سرشناسی نوشته بودش، نه راوی اش فرمانده و سپه سالار بود و از قضا قیمت به غایت منصفانه ای هم داشت تمام شد. روزنامه ای تییر زد: [کتاب] عباس دست طلا را روی دست بردند! 

این دو قطب منفی و مثبت حرکت رهبر انقلاب را چطور تحلیل میکنید؟ به نظر میرسد یک پیام خیلی شفاف به جناح مومن حزب اللهی داشت و آن هم اینکه: نباید منزوی شد! مراقب باشید در مبارزه و جهاد فرهنگی اسیر اقتضائات زمین بازی نشوید. او به نمایشگاه نرفت ولی یکی از قوی ترین تکانه ها را آفرید. کتابی را انداخت وسط که مستقیما چاشنی گفتمان کلان نظام را ظریف و زنانه روایت میکند.

بودن همیشه رفتن نمیخواهد. هست.

ژولیدگی مرد نویسنده

صبح تو بی آر تی هادی مقدم دوست رو دیدم. همین بدو ورود چشم تو چشم شدیم. موندم آشنایی بدم و سلام و علیک کنم یا نه؟ که با توجه به اینکه اون منو نمیشناسه و من فقط مخاطب یادداشت و فیلمش بودم گفتم بزار توی مردمی شدن، تجربه خوبی داشته باشه. عمیقا داشت به چیزی فکر میکرد و جالب بود که یک کیبورد دستش گرفته بود که البته اگر انتزاعی نگاه کنیم مرد نویسنده ای با کیبوردی در دست وسط شهر (بدون اینکه کیبوردش به جایی وصل باشد) تصویر مثالی و تاویل پذیر زیبایی دارد. البت این مشکل رو خیلی وقتها دارم که حالا که فلانی رو دیدم که آشناست برام و کاراش رو دوست دارم برم عرض ارادت و سلامی بکنم یا نه، که معمولا نمیرم.

هادی مقدم دوست تیپ با مزه و ژولیدگی تمیزی داره و این خیلی خوبه که با بی آر تی میره دفتر کارش.

میدونی تو اتوبوس آدم چقدر قصه پیدا میکنه؟