چنین چیزهایی هم مینویسیم گاهی
نمیدانم اسمش را داستان میشود گذاشت یا نه! اما اینی که میخوانید مبتنی بر یک ذوق نیم شبی بود که بیشتر تیپ ساخته است. بخش اعظم روایت این شخصیت ریشه در خیال دارد و اندکی از نامها و رفتارها خیالی نیست.
***
دایی قاسم اهل همه جور خلافی بود. تقریبا همهی ما پسرهای فامیل یک دوره در روزهای کرکری و هرهریِ بعد از بلوغ، با دایی ایاق بودهایم. البته فقط ما خواهرزادهها و برادرزادههای ذکور مشمول این قاعده بودیم. ما از همان ابتدای سندروم بیست سالگی یک مرشد کامل در تمام خلافبازیهای مد نظر داشتیم. یک خلافکار راه رفته و کاربلد. دخترها در همان حد احترام به "دایی کوچیکه" و عموی نازنینشان، "دایی" را میشناختند. و چه بسا اگر میدانستند همین قاسمِ مظلومِ لاغراندام، مخدر تجربه نکرده ندارد، اینقدر بی محابا با او خوش و بش نمیکردند!
این وسط فقط یک چیز به نظر من خیلی عجیب بود. تاکید میکنم فقط به نظر من. دو پسر دایی و سه پسرخاله دیگرم که همه پسرهای این ماجرا باشیم، برداشت من را از اساس منکر میشدند. اما در مورد خلافکاریهای دایی قاسم حالا که دارم فکر میکنم میبینم خیلی بیشتر از این حرفها جای تعجب و مشکوک شدن وجود داشت. ما ساده بودیم. بله! ما ساده بودیم و اصلا به این حواشی مهمتر از متن توجهی نکردیم. حالا قبل از اینکه چیزهای غیر عادی در رفتارهای بزهکارانهی دایی را برایتان بگویم، خود دایی را تعریف کنم.
دایی کوچیکه کوچیکترین فرزند خانواده بود. حدود چهل و سه سالی دارد الان. زن نگرفت. از اول مخ و ملاج درس خواندن نداشته ولی استعداد وحشتناکی در رشته فنی داشت. بعد از خدمت سربازی که در روزهای جنگ در پاوه گذرانده بود و مکانیک ماشینهای سنگین ماک بود، دوره فنی حرفهای تراشکاری را دیده بود و با نشان عالی از آموزش عالی رستگار شده بود. مدتی هم همان روزها، کارگری یک کارگاه تراشکاری را کرده بود. صاحبکاری داشت به نام خداش که به گمانم یهودی بود؛ و همان جا بود که فوت کوزهگری صنعتگری را یاد گرفته بود. سالهای هفتاد و دو و سه که من محصل راهنمایی بودم، با موتور کار میکرد. آن روزها هنوز باب نشده بود که کسی با موتور کار کند. اما چون دایی سر هیچ کاری بند نمیشد، کارگاه خُداش را رها کرده بود و با موتور آدم و مدارک جابجا میکرد. آدم ولخرجی هم نبود. الان هم نیست و این به اتفاق اندکی قناعت دایی را همیشه مستقل و خودمحور نشان میدهد.
دایی نوجوانی پر شر و شوری داشت؛ که خوب طبیعی است که ما پسرها ندیده بودیمش. دایی را من از جوانی شناختم. با من در قنداق عکسهایی دارد که مال قبل از به سربازی رفتنش هستند. اما واقعا دایی برای من همیشه جوان بود. حتی حالا که حدود چهل و سه ساله است و موهایش کم پشت شده و جو گندمی سفید شدهاند، هنوز برای من همان دایی جوان است. دایی چند سال قبل از فوت پدربزرگ کمی تند مزاج شده بود. یک دو بار هم دستش روی پدرش بلند شد. اما بعد مثل سگ از کرده پشیمان شده بود. خیلی هم تلاش میکرد که جبران حرمت شکسته پدر پیر را بکند. و راستش یک شب توی پارک برایم گفت که خیلی از عاق شدن میترسد. بعدتر اینقدر تلاش کرد که پدربزرگ نصف اموالش را در همان سالهای قبل از فوتش (و در کمال صحت و سلامت) به نشانه گذشت به دایی قاسم بخشید. خواهرهاش که خالههای من باشند خوشحال بودند. اما برادر بزرگ ـ خان دایی ـ چندان نپسندید. خلاصه دایی از چند سال پیش صاحب دو مغازه، یک بارانداز و یک دستگاه خانهی مستقل شد. اما مجرد بود و هیچ جا را مثل خانهی پدری دوست نداشت. همین هم شد که ماند پیش عزیز. حتی بعد از فوت پدر هم مادر را تنها نگذاشت. خانه و املاک موروثی را هم بخشید به برادر بزرگتر و مادر.
دایی بعد از این دیگر سراغ هیچ کاری نرفت. با اینکه از بچگی از مادرم شنیده بودم که دست دایی قاسم از طلاست. و بالای سر هر کاری که بایستد کارستان راه میاندازد. اما دایی به همین سه چهار میلیون درآمد ماهانه اکتفا کرد! حالا نه خیال کنید که بریز و بپاشی هم میکردها، نه! خانهنشین بود. کم غذا هم بود. البته خوشسلیقه بود. و جز گاهی که وسایل سفر میخرید پولهاش را حاتمبخشی میکرد. یکسال مغازه بزرگتر را اجاره داده بود به یک کابینتساز، طرف کارش نگرفت. اجاره نداد. دایی هم گفت باشد تا وقتی که داشتی! نداشتی هم حلالت.
حالا دایی با این اوصاف همیشه برای تفریح و سفر پایه بود. البته قواعد سفر را باید او برنامهریزی میکرد. الحق هم خوب این کار را میکرد. تا نحوه سرو غذای میان وعده را هم باید طبق دستورات دایی میچیدیم. البته خودش اگر سفر میرفت، یکه و یالقوزی را بیشتر میپسندید. شاید به خاطر سختگیریهاش بود. روش سفرش هم "هوم لسی" ـ خانهبهدوشی ـ بود. یک بی خانمان کامل. در سفر عادت داشت به هیچ چیز وابسته نباشد. حتی به کارت بانکی حتی به پول نقد. یک کوله نیمه حرفهای با سلیقه خودش جمع و جور کرده بود که مثل کمد آقای یوگی همه چیز درش پیدا میشد. یک کیسه خواب داشت. و کمی خرت پرت. سفر را در سال دو بار حداقل داشت. هر بار هم دو سه ماهی در سفر بود. کل ایران را قدمشمار کرده بود. یک بار از اصفهان با دوچرخه تا کیش رفته بود. بی هماهنگی با هیچ جایی. نه نامهای، نه معرّفی، نه معرفینامهای! دایی حتی از بندر چارک تا کیش را هم روی کشتی درجا نشسته بود روی زین دوچرخه و هرازگاهی دوری روی عرشه میزد! انگار که عهد بسته باشد که "کار" را آنطور که شروع کرده به پایان برساند. دایی بیشتر خط مستقیم را میگرفت و میرفت. این را ما گاهی به شوخی که میگفتیم، میگفت: صاف میرم تا لب حوض! تا لب خلیج فارس، تا پای دریاچه ارومیه! یکبار در سفر به شمال غرب به تبریز رفته بود. با دوچرخه رکاب زده بود تا «ال گلی» ـ یکی از مناطق ییلاقی و توریستی شهر در ارتفاعات ـ و دلش لک زده بود برای یک ساندویچ کالباس خشک. خودش میگفت: «رفتم در مغازه فست فود تپه باشی. دیدم طرف دست تنهاست. مشتری از سر و کولش بالا میرود. رفتم پشت دخل و بی تعارف و اجازهای گفتم: سیب زمینیهاتو کجا ریختی؟ من دست به سیبزنیم یکه! طرف حتی فرصت اینکه جا بخورد را هم نداشت. شاید هم من اجازه بهش ندادم. خلاصه شدم کارگرش! چنان سیبزمینی تنوری با پنیر و سس مخصوص برایش زدم که دو روزه رفت نئون "سیبزمینی تنوری ویژه" گرفت. من هم البته دو سه تا کالباس خشک خوردم!» دایی یک ماه مانده بود پیش عقیل. برایش بدون مزد کار کرده بود. برقکشی سر میزها رو انجام داده بود. فر صنعتی خرابش را رو به راه کرده بود. یک دور سر و روی مغازه را با دیتول و شوینده شسته بود و شبها در بالکن رو به کوهستان مغازهاش خوابیده بود. عقیل میگفت برکت داشت قدم قاسم آقا! کاسبیم رنگ گرفت. رفیق پیدا کردم بعد از عمری.
ما فامیلی سالی یکی دو بار خانه عزیز همگی جمع میشویم. حتی آنها که با هم قهر هستند به احترام عزیز و حرمت رسم پدربزرگ در عیدها و تابستانها دو سه روز چتر سنگین میاندازیم آنجا. مادر من و خالهها البته کاری برای عزیز جان نمیگذارند. اما ما پسرها جمع که میشویم، شیطنتهامان گل میکند. قدیمتر از تیرکمان بازی را یادم هست تا این اواخر که بساط قلیان و چای و شطرنج جمع نمیشد از روی پشت بام. تا صبح از هر دری سخنی و نقشه برای فردا و پس فردایی. و پای ثابت و محور اصلی این گعدهها هم کسی نبود جز دایی قاسم که حالا غیر از بزرگتری شآن صاحبخانهای هم داشت. بین این دو نوبت میهمانی هریک از ما پسرها دایی را تنهایی تور میکردیم برای خودمان. یکی قرار کوه میگذاشت. یکی مشکلات عشقیاش را با دایی درمیان می گذاشت و یکی هم توی نصف شبهای پارک سیگار یواشکی میکشید با دایی! محرم اسرار بود. خیالمان از چفتی دهانش جمع بود. راهکارهای پیشنهادیاش در مشکلات و توصیههای جانانهاش در مشورتها حرف نداشت.
چیزی که در مکتب دایی همیشه به وفور وجود داشت "وقت" بود. حوصله بود و اندکی جنس مرغوب و نایاب به نام تجربه. مثلا شما میخواستید با عدهای بروی دربند. صبح ساعت چهار و نیم میگفتی حالا که این بچههای همراه همگی شناس نیستند، بگذار به دایی بگویم بیاید. چهار صبح زنگ. دایی خواب. در لحظه میگفت سر چهارراه میبینمت. و قبل از تو سر چهار راه ایستاده بود توی سرمای پاییز. در راه با گروه ابتدا خوب گرم میگرفت و بعد در سکوت ملایمی همکاری میکرد. بعدتر اگر میخواستی چهارستون موتور طرف را برایت میآورد پایین. تا آنجا که مثلا فلانی اهل بخیهی دود از نوع سنگین است یا میانهای با مطربی دارد.
دایی زندان هم رفت. دو ماهی. آن هم برای اینکه پای خلاف پسر صاحبخانهاش ایستاد. پلیس که دم در و در روهای دیگر ساختمان را از بیرون بست، از پنجرهی پارکینگ دایی فرستادش توی رایزر هواکش فاضلاب. نقل خواستگاری منجربه درگیری فزیکی بود. با بابای دختری که واقعا خواسته بودن هم را. پای مواد هم البت وسط بود؛ که دایی بعدتر فهمید. رکب خورد یعنی. پسره ناغافل قاطی ماجرایی شده بود که دایی سربند فراری دادن متهم، دو ماهی اوین درکه ماند. زندان دایی را سرحال تر کرد. هرچند بعدش میگفت هرکس برود تازه قدر زندگی را میداند. دایی همانجا کنده کاری روی چوب را یاد گرفت. حرفهای شده بود. نه که فنی کار هم بود. زودتر راه افتاده بود و تندتر رفته بود. بیرون که آمد یک تابلو چوب گردو با خودش آورد که همان عکس معروف پروین اعتصامی بود. همان که با روسری است. که لبخند محوی دارد. همان که اول دیوانش دیده میشود. همچین طرح زده بود روی چوب که انگار پروین زده بود بیرون. میگفت: عکس پروین را از اول روی چوب دیدم. من فقط خرده چوبها را کنار زدم. پروین اعتصامی عشق دایی بود. تنها سیاهسری که دیدم دایی دوستش دارد. زندگینامه و چند تا قصیده اش را از بر بود. خیلی دوستش داشت.
دایی با ما و ما با دایی همه جور خلافی کردیم. از آن وقتها که به حسب سنمان، سیگار ذنب لایغفر بود تا بعدتر که از جرس و هروئین هم ترسی نداشتیم. از عشقهای دو سر آتیشن ایام دبیرستان تا خاطرخواهی فلان مطلقهی ده سال بزرگتر. دایی پایه بود. پایهشناس بود. تا تهش با ما آمد. ایستاد پای ما. دادگاه رفتن و پاسگاه چرخیدن برایش ترسی نداشت. میگفت چه افتخاری دارد که آی من تا به حال پام به کلانتری باز نشده. میگفت: جوون خره! با خر که یکی به دو نمیکنن... نباید از چهارپا ترسید! همین هم بود. دایی از خلاف هیچ وقت نترسید. تا خلافکار میدید در نمیرفت. وای میایستاد. دقیقا با همین ترکیب. دنبال رفع گیر بود.
علیرضای پسر دایی میگفت قرار بود بریم پارتی. نجسی و کوفت و زهر مار و آدم خراب هم براه بود. گفت پایهام. رفتیم. نرسیده به درّوس زد رو ترمز و پیچید تو کوچه صباغی که بریم تا سر اینجا و بیایم. رفت دم در یک مغازه نجاری و زد به شیشه. آن طرف مردی آمد محاسندار. در رو باز کرد. بغلش رو باز کرد. دایی را دو تا بوس آبدار کرد. آمد سراغ من و من یکی را سه تا بوس آبدار کرد. سرش را آورد هر طرف صورتم یه ذکری گفت. اولی را یاالله. دومی را یا رحمن و در سومین دفعه هم یا رحیم. کشیدمان توی مغازه و دو زانو روی تخت جلو ما نشست. انگار که جلوی خانی کسی نشسته باشد. گفت موی سفید من خاک اره! تو رو بخدا خجالت نکشین! هرچی میخواین بگین تا بیارم. حالا چایی و پولکی و نقل و اینها را پیشتر گذاشته بود جلو ما؛ و لبخند مردانهی خستهای داشت. خلاصه پسر دایی میگفت همه چیز را انگار میدانست. سیر تا پیاز زندگی ما را به کنایه میگفت. بی اشاره به اسم و رسم کسی. بی بد و خوب کردن و نصیحت کردن. انگار دارد خاطره میگوید. نفسی داشت. یادمان رفت اصلا کجا میخواستیم برویم. دوست دایی ما را یقه کرده بود. چک زده بود. صورتم گر گرفته بود. هیچ کدام را نفهمیدم. اشک که افتاد روی پام، فهمیدم. دوست دایی بود. آقا هادی قابساز بود. نجار بود. نفس داشت. گرم بود.
دایی با همه ما جوشید. پای شرارتهای ما ماند. اما همه ي ما سر خرهای فامیل را نجات داد. کشید و برد تا لب ساحل. هیچ کدام ما توی خلاف هفتخط نشدیم. و همه چیزمان را هم مادرهای ما دانستند هم پدرها. لوتیگری کرده بود. اما پای جلز و ولز دل پدر و مادر هم پا شل کرده بود. راهنمایی هم میکردشان. که این دو تاش با من. این دو سه تاش هم با شما. سفت بود. دایی مرد بود. همین بود که من را مشکوک کرده بود. که چطور مادر من وقتهایی که با داییام آرام است. بی سوالتر میگذراند. از همین میترسیدم.