بلند سایه


خانم جودی اَبُت در قسمت دوم وقتی پنجاه دلار اول را از بابا لنگ دراز عزیز میگره،‌ همشو برای دوستای کوچولوش توی یتیم‌خانه اسباب بازی و عروسک میخره و حتی یک سنتش رو خرج خودش نمیکنه!


بزرگواری را میشود از روی کارتون شریف همیشه در اوج بابا لنگ‌دراز تمرین کرد. دی وی دی‌اش هست.



 پ ن1: احساس حقارت میکنم در مقابل جان وبستر، بابا و جودی ابت مهربون!

پ ن2: "همیشه در اوج" از سر بی قیدی نیست. واقعا فرود نداره این کارتون، همش فرازه...

زن مسلمان ایرانی


"قصه‌های مجید" را دوباره دارند پخش می‌کنند.

بیننده در این سریال عالی‌مقام، حتی یک پلان از "بی بی" مجید در حالی که بی کار  در خانه نشسته  باشد نمی‌بیند... دقت بفرمایید.



مرسی آقای پوراحمد!

سلام آقای مرادی کرمانی!






پ ن: جانم به نقد شاعرانه سید مرتضی آوینی بر قصه‌های مجید.

"کلاه"داری و آیین سروری داند

آقای کلاه قرمزی هزار ماشاالله خوب مانده‌ای ها!

نه چروکی به رخت، نه به رختت. همه چیز مثل همان روزها است. یادش به خیر، آن وقت‌ها آقا ایرج و حمید خان حال روز خوش‌تری برای بازی گرفتن از تو داشتند. حالاها که کمی ریشتر خنده‌های ما از دیدنت افت کرده است، یا به خاطر این سن لعنتی است یا به مقتضای این دل پیر!

تو شک نکن ...

 

با دل ما چه می‌کند!

من در طول سفر سعی می‌کنم پشت ماشین‌های باری را نخوانم. تلاشی که چندان موفق هم نیست. آدم چک خورده مسافری که منم تا از سفر برگردد، بارها و بارها زندگی راننده‌ی این "شقایق چشم انتظار" را نقش خیال می‌زند ... تا به حال چک خورده‌ای؟

 

نه که دلم تنگ شده

صبح‌ها پنج و نیم نشده از خانه بیرون زده بودم تا به بحث ساعت شش برسم. هم مباحثه‌ای داشتم از خودم بزرگتر که وقتی می‌نشت به مکاسب خواندن، انگار برای شیخ انصاری درس را توضیح می‌دهد. نه که خیال کنی ظریف بود و دلربا، ولی وقتی هی با جمله "نه که...." پل می‌زد به آنچه در صفحات قبل خوانده بودیم، لرز می‌کردم. کشته این "نه که ..." گفتن‌های جدی‌اش بودم و از قصد نگفته بودم تا هر روز به این بهانه، ناغافل دل ما را بردارد و برود. یادش به خیر! مباحثه شش صبح زمستان می‌دانی یعنی چه؟ نه که هوا سرده، نه که خورشید نزده، نه که مدرسه هنوز خالیه، نه که مکاسب بیع نفسگیره.... عشق می‌خواست و خدا داده بود.

 

پ ن ـ یک روز به همین دوست عزیز گفتم می‌دانی دلم چه می‌خواهد؟

           گفت: آقا! این که من و شما داریم سیرابی است، دل کجا بود؟

 

بچه، زرنگش خوبه!

اگر کسی چیزی را در دست خود پنهان کرد و از تو خواست معلوم کنی که آن چیز در کدام دستش قرار دارد؛ به قرار زیر مشتش بدون درد و خونریزی باز می‌شود:

به او بگو برای دستی که پوچ نیست عددی زوج و برای دست پوچ، عدد فردی را درنظر بگیرد.

سپس عدد دست راست را ـ طبعا با پرده‌پوشی ـ در عددی زوج ضرب نموده و با عدد دست چپ جمع کند.

نتیجه این فرآیند اگر فرد باشد، "چیز" در دست راست و اگر زوج در دست چپ است.

 

پ ن ۱ـ شادترین بخش "پیک شادی" تیزهوشان مقطع راهنمایی، یادش بخیر!

پ ن ۲ـ این کابوس لعنتی هر سال هم یک اسم داشت: پیک نوروز، پیک شادی، بهارانه، پیک بهار، بهاریه... و همه یک رسالت داشتند. ارّه اعصاب!

خرده‌بینانند در عالم بسی!

پیرمردی در بازار تهران هست که ثروتش را نمی‌شود به راحتی تخمین زد. چندین حسابدار و کارپرداز دارد ولی حساب هفته و ماه و بیلان سود و زیان سال را فقط خودش، کنج همان حجره کوچک بازار پاچنار دارد. یک روز به شوخی از او پرسیدم: این چند نفر را کاشته‌ای تا با اعداد تو بازی کنند؟ خندید و گفت: بچه‌های خوب و کاربلدی هستند.

این پیرمرد نماز شب و نوافلش به جاست و از سرحدات واجب و حرام رد شده، به مرز رعایت مکروه و مستحب رسیده است. نفس گرمی دارد و خلاصه یکی از خرده‌بینان عالم است.

خرده بینانند در عالم بسی
واقفند بر حال و بار هرکسی

از جمله چیزهای جالبی که از او دیده‌ام یکی هم این است که معرفینامه‌هایی را با مهر کوچکش به دست برخی از نیازمندان واقعی می‌دهد تا به آدرس یکی از دوستانش بروند. این دوستان که می گویم در حقیقت جوانانی هستند که مورد وثوق پیرمردند. آنها پس از گرفتن نامه، وظیفه دارند تا آخرین مرحله گرفتاری آن شخص محتاج را حل کنند. پول نقد دادن ممنوع است و شخص مورد وثوق باید تمام مراحل را شخصا انجام دهد. طبیعی است که پیگیری حل مشکلات یک آدم محتاج، نیاز به گذاردن وقت زیادی است ولی پولی بابت حق الزحمه پرداخت نمی‌شود. تنها مبلغی برای آنان حواله می‌شود که ملاک اندازه‌اش اندکی بیش از میزان مورد نیاز نیازمندان و به تشخیص پیرمرد است. پیرمرد بازاری هیچ رسید و فاکتوری نمی‌گیرد و حساب‌کشی هم نمی‌کند.

مثلا نشسته‌ای به کاری که پیرمرد تلفن می‌زند که: ساعت دو و بیست دقیقه میدان توپخانه باش و کنار بانک ملت بایست! پیرزنی به فلان نشانه از کنارت رد می‌شود. به او سلام کن! اگر دیدی که در حال گریه کردن است بگو: مادر من در خدمت شما هستم. او را با ماشین خودت به خانه‌اش ببر و پسر و شوهرش را به بیمارستان برسان! پسر نان‌آور خانه است و بعد از تصادف نمی‌تواند راه برود. شوهر هم به آلزایمر دچار است. تا عصر پنجاه میلیون برایت می‌فرستم بیمارستان مهر که خرج این دو نفر کنی!

و او موظف است که تا آخرین مرحله مشکلات را حل کند، حتی اگر ده سال طول بکشد. در این بین قرار اصولی ناگفته این است که خانواده نیازمند را در کوتاه‌ترین زمان و به بهترین راه ممکن مستقل و سرپا کنند.

...

یکی از دوستان نازنینم این‌ها را برای من گفته و می‌گوید. او خاطرات نابی دارد که باید برایتان بیشر بنویسم. اگر اجازه داد.

استخاره‌ی یواشکی

چند سالی از این واقعه می‌گذرد.
صبح‌ها ساعت 6 و نیم کلاس داشتم. زمستان بود و اذان صبح نزدیک همین ساعت. پس نمی‌شد در خانه نماز را خواند. طوری راه می‌افتادم که چند دقیقه‌ی قبل از کلاس در نمازخانه مدرسه باشم. آن روز حالم اصلا خوب نبود. کسالت و سنگینی روحم در راه رفتنم هم تاثیر گذاشته بود. رسیدم مدرسه و به وضوخانه رفتم. دوست همکلاسی داشتم که حافظ قرآن بود. موقع وضو گرفتن که دیدمش، توی دلم گفتم بگذار از قرآن سوال کنم من چرا اینطورم؟
گفتم: قرآن را حفظی؟
گفت: بله.
گفتم: یعنی همه‌ی همه‌اش؟
گفت: ان شا الله!
با نیت استخاره گفتم: یک آیه بخوان!
کمی فکر کرد و به بالا نگاهی کرد و...
گفت: و من یوق شُحّ نفسه فاولئک هم المفلحون*
دست کم تا دو روز سرخی حرارت این آیه روی صورتم مانده بود.

 

 

 

.................................................................................
* آنچه در استخاره من بود تمام آیه نبود. آیه شانزده سوره تغابن این است:

فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَاسْمَعُوا وَأَطِيعُوا وَأَنفِقُوا خَيْرًا لِّأَنفُسِكُمْ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

پس تا مى‏توانيد از خدا پروا بداريد و بشنويد و فرمان ببريد و مالى براى خودتان [در راه خدا] انفاق كنيد و كسانى كه از خست نفس خويش مصون مانند آنان رستگارانند.

عصر جمعه

سال‌ها قدّ تو را خامه تقدیر کشید
قامتت بود قیامت که چنین دیر کشید

خواست رخسار تو با زلف گره‌گیر کشد
فکرها کرد که باید به چه تقدیر کشید

مدتی چند بپیچید به خود آخر کار
ماه را از فلک آورد و به زنجیر کشید

جای ابروی تو نقاش پس از آهوی چشم
تا به بازیچه نگیرند دم شیر کشید 

بعد چشم تو، مصوِِّر چو به ابرو پرداخت
شد چنان مست که بر روی تو شمشیر کشید 

دل اسیر مژه‌ات از عدم آمد به وجود
همچو صیدی که مصوِّر بدم تیر کشید 

پیش تشریف رسای کرم دوست ازل
منت از کوتهی خامه تقریر کشید

لاغری بین که در اندیشه نقشم نقاش
آنقدر ماند که تصویر مرا پیر کشید

گر خرابم کنی ای عشق چنان کن باری
که نباید دگرم منت تعمیر کشید 

نتوان بهر علاج دل دیوانه ما
از سر زلف به دوش این همه زنجیر کشید

......................
شاعر: مرحوم
شاطر عباس صبوحی