رسما رفتم سر درس و بحث. این هم اولش از لطف خداست. دومش امتحانی چند باره از سوی امام غایبی که تا الان زنده نگهم داشته‌اند. سومش دعای از سر سوز پدر و مادر عزیزتر از جان و چهارمش کمک همسر فداکار.

قبل‌خوانده‌ها هنوز یادم نرفته، ارتباطکی حفظ شده بود که خدا را شکر به کار آمد حسابی. کمی از تصمیمات یک هویی و هیاتی مدیران مهربان مدرسه خاطرم ملال‌انگیز است. مقداری هم می‌ترسم از ته کشیدن زاد و توشه در زمستان و فصل سخت.

نطق همان "وقت فکر کردن و حال حرف زدن" است که دارم عجالتا.


پ ن1: حق مطلب را در پست قبل ادا کرده‌ام یا نه!؟ نمی‌دانم.

پ ن2: کفایة الاصول.