صبح تو بی آر تی هادی مقدم دوست رو دیدم. همین بدو ورود چشم تو چشم شدیم. موندم آشنایی بدم و سلام و علیک کنم یا نه؟ که با توجه به اینکه اون منو نمیشناسه و من فقط مخاطب یادداشت و فیلمش بودم گفتم بزار توی مردمی شدن، تجربه خوبی داشته باشه. عمیقا داشت به چیزی فکر میکرد و جالب بود که یک کیبورد دستش گرفته بود که البته اگر انتزاعی نگاه کنیم مرد نویسنده ای با کیبوردی در دست وسط شهر (بدون اینکه کیبوردش به جایی وصل باشد) تصویر مثالی و تاویل پذیر زیبایی دارد. البت این مشکل رو خیلی وقتها دارم که حالا که فلانی رو دیدم که آشناست برام و کاراش رو دوست دارم برم عرض ارادت و سلامی بکنم یا نه، که معمولا نمیرم.

هادی مقدم دوست تیپ با مزه و ژولیدگی تمیزی داره و این خیلی خوبه که با بی آر تی میره دفتر کارش.

میدونی تو اتوبوس آدم چقدر قصه پیدا میکنه؟