نه که دلم تنگ شده
صبحها پنج و نیم نشده از خانه بیرون زده بودم تا به بحث ساعت شش برسم. هم مباحثهای داشتم از خودم بزرگتر که وقتی مینشت به مکاسب خواندن، انگار برای شیخ انصاری درس را توضیح میدهد. نه که خیال کنی ظریف بود و دلربا، ولی وقتی هی با جمله "نه که...." پل میزد به آنچه در صفحات قبل خوانده بودیم، لرز میکردم. کشته این "نه که ..." گفتنهای جدیاش بودم و از قصد نگفته بودم تا هر روز به این بهانه، ناغافل دل ما را بردارد و برود. یادش به خیر! مباحثه شش صبح زمستان میدانی یعنی چه؟ نه که هوا سرده، نه که خورشید نزده، نه که مدرسه هنوز خالیه، نه که مکاسب بیع نفسگیره.... عشق میخواست و خدا داده بود.
پ ن ـ یک روز به همین دوست عزیز گفتم میدانی دلم چه میخواهد؟
گفت: آقا! این که من و شما داریم سیرابی است، دل کجا بود؟
+ نوشته شده در ساعت توسط مهدی نوری
|